فرشته آسمونی ما زمینی شد!

سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

بله درست حدس زدید، بالاخره روز موعود فرا رسید و فرشته ی آسمونیه ما زمینی شد. دیشب اولین شبی بود که دخترم توی خونه خودش و توی آغوش مامان و باباش خوابید.

این دفعه که بهمون زنگ زدن و گفتن بیاین دیگه نگفتم که اگه خدای نکرده نشد مثل اون دفعه نشه. قبل از اینکه براتون تعریف کنم از خدا میخوام که هر چه زودتر این لحظه ها رو نصیب همتون بکنه. ای خدای مهربون، خدای فرشته ها، فرشته های دوستای من رو هم خیلی زود زمینی کن. الهی آمین.

صبح روز شنبه 23 آذر زنگ زدم بهزیستی و شیرخوارگاه که شیرخوارگاه بهم گفت فردا ظهر دوباره زنگ بزنم، ظهر روز بعد ساعت 12 زنگ زدم شیرخوارگاه که بهم گفتن فردا صبح زنگ بزنم بهزیستی تا باهام هماهنگی کنن، گفتم نمیشه همین الان زنگ بزنم که گفتن نه. تلفن رو که قطع کردم فقط به شوهرم خبر دادم و به خانواده هامون هم نگفتم. دل تو دلم نبود، نگام به تلفن بود که بردارم و زنگ بزنم بهزیستی ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم چون گفتن فردا باید قبول کنم. صبح روز بعد ساعت 8 صبح زنگ زدم بهزیستی که بهم گفتن یه دختر 6 ماهه داریم بیاین ببینیدش. برای یه لحظه حسابی جاخوردم، آخه بعد از اون دفعه حسابی روی خودم کار کرده بود که با نوزاد چند روزه مشکل نداشته باشم و تمام فکرم روی نوزاد بود ولی از اونجایی که سپرده بودم دست خدا گفتم هرچی که خدا بخواد ما هم میخوایم. قرار رو گذاشتیم برای عصر. بازم به خانواده هامون نگفتیم و گذاشتیم لحظه ی آخر که میخواستیم بریم بهشون گفتیم. این دفعه مثل دفعه قبل نبود یه ترس وحشتناک باهام بود تمام مدتی که توی جاده بودیم ترس مثل خوره افتاده بود به جونم. شوهرم هم بهم دلداری میداد و میگفت مگه به خدا توکل نکردی پس از هیچی هم نباید بترسی حتی اگه خدایی نکرده این دفعه هم نشه. بالاخره رسیدیم و مستقیم رفتیم شیرخوارگاه. حس بدی داشتم. همش میترسیدم چکار کنم اگه بچه رو ببینم و هیچ احساسی نسبت بهش نداشته باشم. اون دفعه که رفتیم از همون اول گریه میکردم ولی این بار گریه ام نمیومد. میگفتم نکنه هیچ احساس مادرانه ای نداشته باشم. خیلی میترسیدم و فقط خدا خدا میکردم و میگفتم هر چی خیره پیش بیار. گفتن بشینید تا لباس هاش رو بپوشن و بیارن ولی من پشت در شیشه ای وایساده بودم تا شاید یه لحظه زودتر ببینمش. برای یه لحظه بچه ای رو دیدم که بردن توی اتاقی که دفعه پیش هم بردن اونجا و لباس عوض کردن. همون لحظه دلم لرزید و با تمام وجود حس مادرانه ام شعله ور شد رفتم پیش شوهرم و گفتم دیدمش خیلی ماه بود در صورتی که فقط یه لحظه دیدمش. انتظار سختی بود تا اینکه لحظه ی دیدار رسید. خدا این لحظه رو نصیب همتون بکنه. یه فرشته ی واقعی. گریه گریه ی خوشحالی بود. میبوسیدمش، دلم میخواست اینقدر فشارش بدم که با هم یکی بشیم. اون لحظه بود که حاضر نبودم حتی یه لحظه ازش جدا بشم. سر تا پا لباس سفید تنش کرده بود، یه پیراهن سفید و خوشگل با شلوار و کلاه و جوراب که حسابی تو دل برو شده بود و از همه مهمتر خنده های دلبرانه اش، باهاش حرف میزدیم میخندید. اینقدر آروم و خنده رو بود که با شوهرم داشتیم طفلک رو اذیت میکردیم تا شاید گریه کنه، چقدر ما ظالم بودیم!

آزمایشهاش رو دادن و راهی دکتر شدیم، همون دکتر قبلی! نوبتمون که شد رفتیم داخل دکتر اول جواب آزمایش ها رو نگاه کرد و بعد وزنش کرد گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره و سالم سالمه ولی برای اطمینان نوار قلب هم بگیرید تا ببینم، نوار قلب گرفتیم و بازم خدا رو شکر مشکلی نبود. بعد رفتیم شنوایی سنجی که گفتن مشکلی نیست فقط یه گوشش عفونت کرده که معرفیمون کرد به دکتر گوش و حلق و بینی. رفتیم و یه سری دارو نوشت و عفونت ها رو هم بیرون آورد، الهی بمیرم اینقدر گریه کرد که دلمون کباب شد. حسابی هم سرما خورده بود که برای سرماخوردگیش هم دکتر دارو نوشت. همین قدر برام کافی بود، دیگه نمیخواستم پیش دکتری ببرمش و نبردیم.لحظه ی جدایی رسید برگشتیم شیرخوارگاه و تحویلش دادیم. مثل مادرهایی که سالها بچه داشتن بهشون سفارش میکردم که تو رو خدا مواظبش باشید تا فردا بیایم ببریمش. اون شب به سختی گذشت، اصلا خواب نمیرفتم. صبح پاشدیم و رفتیم بهزیستی، اینقدر زود رفتم که از کارمندها هم زودتر رسیدیم و هنوز در رو باز نکرده بودن. بعد از یک ساعت خانم... اومد و کارهامون رو انجام داد و رفتیم دادگاه تا ظهر موفق شدیم نامه رو بگیریم. با یه جعبه شیرینی رفتیم بهزیستی و نامه نهایی رو گرفتیم. و با یه جعبه شیرینی هم رفتیم شیرخوارگاه. لباس ها رو دادیم و ما هم یه سری فرم پر کردیم تا دخترمون آماده شد. لحظه ای که تو بغل گرفتمش تمام غم و غصه هام یادم رفت. و این شد که مادرانه های من به اوج خودش رسید!

همون دیشب برگشتیم شهرمون البته این دفعه سه نفری. الان که دارم مینویسم دخترم توی یه خواب شیرین غرق شده و خودم هم حسابی خسته و خواب آلود. الان هم باید برم داروهاش رو بدم آخه بدجور سرماخورده و حسابی سینه اش خرابه.

راستش اگه بخوام جریان این دو روز رو براتون بگم میتونم یه کتاب بنویسم و یا از مادرانه ها و پدرانه هامون براتون بگم چند تا کتاب میتونم بنویسم.

از اونجایی که برام عزیز و مهم بودیم گفتم همون جور که توی غم هام شریکم بودید توی شادی ها هم شریکم باشید. فرصت کنم حتما میام و از این روزهام براتون میگم.

/ 36 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمیم

دوست عزیزم به جهت مشکل در تنظیمات وبم مجبور به اثاث کشی شدم . این هم آدرس خونه ی جدیدم : http://farzandkhandeh0.persianblog.ir/ شمیم

اميرحسن

وییییییییییییییییییی ویییییییییییییییییییییییییییی تبریککککککککککککککک میگممممممممممممممممممم عزیزممممممممممممممممممم الهی بگردممممممممممممممم درست همسن پسر من 6ماهه واقعا بچه ها تو این سن شیرینن الهی خاله دورش بگرده دلم ضعف رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت حتما حتما فرصت کردی برامون عکس بذار فعلا میدونم سرت شلوغه یا مهمون داری یا این فسقلی سرویس میخواد ولی اولین فرصت میام که عکسش ببینم

ویونا

مهسا جون بهتون تبریک میگم. شادی ناشی از این لحظه ، چندین برابر شادی زایمان هستش و اصلا این خوشحالی در ذهن کسی قابل تصور نیست. فقط ما میتونیم این حس رو درک کنیم. خدایا شکرت که چنین نعمت و شادی خاص رو به ما عطا کردی. انشالله برای همه منتظرها.

آغوشی برای گریه

سلام مامان مهسای گل!چند روز مسافرت بودم و نشد بیام بهت سر بزنم اما همش تو فکرتون بودم خدامیدونه .الهی شکر ....دعا میکنم انقققد مشغول تماشای دختر ماهتون باشید که گذشت زمان رو متوجه نشید اما توروخدا یه خبری چیزی از خودتون و دخترتون بهمون بدین .راستش یه خورده هم نگرانتونم ها!منتظرم .یاعلی

یه دوست

خدا رو هزاران مرتبه شکر که بالاخره دخترت به آغوشت رسید . خیلی خوشحال شدم برات . امیدوارم سالها کنار هم خوش و خرم زندگی کنید .

زهرا

تبریک میگم برام دعا کن مهسا جان همه راهها بروم بسته شده مگه خدا راهی را باز کنه

شمیم

زهرا یعنی یه تیکه نور امیدوارم همیشه خونتون با نور زهرا خانوم روشن باشه . از قول من بچلونش (نمی تونم شکلک بغل و بوس براش بذارم .)

ساجده

سلام دوست عزیز ما هم از شهریور 92 در صف انتظار هستیم تا نوبت به مابرسه از اینکه دارای دختری گل شدی برات خوشحالیم.میتونی بهم بگی از وقتی که پرونده و بازدید از منزلتون انجام شد تا وقتی برای کمیسیون و تحویل بجه بهتون خبر دادن چقدر زمان گذشت؟ راستی شما تهران هستین یا شهر دیگه ای؟ ممنون میشم جواب بدی چون بهزیستی تهران به ما گفته بیشتر از دو سال طول میکشه

حدیث

سلام مهساجون.تبریک میگم مادرشدن نعمته..خیلی نی نی دوس دارم.البته تازه حدود2ساله ازدواج کردم..... دعای مادرا زود مستجاب میشه التماس دعا

درود بر مادرانه تو