سلام به همه ی دوستان

سکوت، سکوت، سکوت

چقدر من با این واژه آشنا هستم، چه روز و شب هایی سکوت تنها صدایی بود که خودش را توی خانه به رخ من می کشید! میخواهم سکوت را بشکنم...

چه روزهای تلخی را پشت سر گذاشتم و چه روزهایی را باتنهایی و سکوت سپری کردم، غافل از اینکه چه مادرانی مثل من در آرزوی مادر شدن هستند؛ گاه لحظه به لحظه ریشه ی امیدشان میسوزد و گاه لحظه به لحظه امید در وجودشان ریشه میکند، و چه دردی دارد سوختن!

من هم همراه با ریشه های امید سوختم، شاید اون روزا برام فرقی نمیکرد که کسی هم مثل من در حال سوختن باشه چون دیگه امیدی نداشتم. ولی یه روز که دیگه هیچکس رو نداشتم باهاش دردودل کنم رو آوردم به دنیای مجازی، دنیایی که آرومم کرد، دنیایی که تونستم همراه با آدماش گریه کنم و از خوشحالیشون خوشحال بشم. اما نه با همشون، فقط با اونایی که مثل خودم بودن، اونایی که همدرد من بودن، اونایی که میفهمیدمشون...

حالا اومدم اینجا تا منم حرف بزنم، تا به اونایی که دنیاشون مثل منه بگم غصه نخورین، بگم مادر شدن سهم من و تو هم میشه...

بازم میام و از داستانم براتون میگم و از امیدهایی که سوختن و به جاش امید تازه داره ریشه میکنه.

/ 1 نظر / 18 بازدید
عمو

هم سن و سالای من وقتی که مشغول گذرون زندگی خودشون هستن یه دفعه بهشون خبر می دن "عمو شدی" نمی دونم چه حسی دارن!!! اما خوب می دونم درست وقتی که چشم انتظار این خبری، یه دفه بهت می گن نمی تونی "عمو" بشی آدم چه حسی داره!!! و امروز خوب می فهمم وقتی وسط همه ناامیدی ها، روزنه ای سو سو کنان نمایان میشه، چه حس قشنگی سراغ ادم میاد... حسی زیباتر از زندگی! روشن تر از نور! آرام تر از سکوت...