آخر داستان

برای جنین اهدایی هر جا که فکرش رو بکنید زنگ زدم، اول تصمیم گرفتیم یزد انجام بدیم که گفتن جنین اهدایی فقط اصفهان و تهران انجام میدن. زنگ زدم اصفهان برای دو ماه بعد نوبت میدادن که بیخیال شدیم و رفتیم سراغ تهران. به همه جا زنگ زدم از قبیل بیمارستان امام، بیمارستان خاتم الانبیا، رویان، بیمارستان پیامبران، کلینیک دکتر اشرفی، بیمارستان مهر و ... . رویان بهمون گفت باید دو سه سال منتظر باشید که بیخیال شدیم. آخرش تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان خاتم الانبیا، چون هم بیمارستان بود خیالمون از بابت قانونی بودن راحت بود و هم اونجا پرونده داشتیم. برادر شوهرم رفت تهران و برامون نامه دادگاه برای جنین اهدایی از خاتم الانبیا گرفت. همون روز عصرش من داشتم تو اینترنت سرچ میکردم، رفتم تو نی نی سایت راجع به جنین اهدایی میخوندم که شماره تلفن یکی از واسطه ها(خانم احمدی) رو دیدم. شوهرم که اومد خونه بهش گفتم میخوای زنگ بزنیم ببینیم جریانش چیه، که خوشبختانه قبول کرد و به خانم احمدی زنگ زدیم. تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم و گفتم میخوایم برای جنین اهدایی اقدام کنیم. ایشونم گفتن که دکتر یکشنبه و سه شنبه هستن،اگه میخوای همین فردا که یکشنبه است بیا دکتر ببینتت اگر همه چی اوکی باشه احتمالا همین قبل از عید انتقال رو انجام میدیم. بهم گفت که اسپرم اهدایی نمی خوای استفاده کنی؟، هم هزینه اش نصفه و هم نصف بچه مال خودته، گفتم نه و فقط جنین اهدایی. تلفن رو که قطع کردم از خوشحالی دل تو دلم نبود و قرار شد سه شنبه برم تهران.باز بین جنین و اسپرم افتادم تو شک! با شوشو که صحبت کردم علیرغم اینکه اون حرفی نداشت باز به این نتیجه رسیدیم که از جنین استفاده کنیم. سه شنبه صبح که رسیدم بیمارستان زنگ زدم به خانم احمدی و همدیگه رو دیدیم، با هم صحبت کردیم و اینکه از نکته مثبت این بیمارستان که نامه دادگاه نمیخواد و چند ماه زودتر کارمون انجام میشه. خیلی خوشحال بودم. منتطر نشستیم تا دکتر اومد و من رفتم داخل. دو نفر داخل بودن که معلوم بود یکیشون اهداکننده است و یکیشون گیرنده. حس بدی بهم دست داد که اهدا کننده رو مجبور بودم ببینم. یک سری آزمایش و سونو و عکس رنگی دکتر برام نوشت و قبول کرد که تو شهر خودمون انجام بدم و با خانم احمدی هماهنگ کنم که هر موقع گفت دوباره بیام. از مطب که اومدم بیرون اون دو نفری که داخل بودن با شوهراشون رو دیدم که چهار تایی با هم صحبت میکردن، وقتی دیدمشون خیلی بهم ریختم، پذیرشش برام خیلی سخت بود ولی ترجیح دادم اصلا بهش فکر نکنم. زنگ زدم به خانم احمدی، ازم تاریخ خاله پری رو پرسید و گفت 45 روز بعد باید انتقال بدی که میشد حدود 20 اسفند که بیمارستان مهر از 20 اسفند تعطیله و میفته بعد از عید، خیلی ناراحت شدم ولی بازم نسبت به اینکه قرار بود دنبال کارهای دادگاه باشیم خیلی بهتر بود. قرار شد هر موقع خاله پری شدم بهش خبر بدم و خداحافظی کردم. تنها کسی که از این ماجرا خبر داشت من و شوهرم و داداشش بود و قرار شد به کسی نگیم، از اونجایی که به مامانم مطمئن بودم و میدونستم به کسی نمیگه قرار شد بهش بگم تا اگه کاری پیش اومد در جریان باشه. روزی که رفتم به مامانم گفتم کلی باهام حرف زد و از عواقب کار گفت و اینکه فکر همه جاش رو بکنید و هر جور که صلاح میدونید انجام بدید. حرفای اون روز مامانم باعث شد که من یه کم فکر کنم و خودخواهی خودم رو بذارم زیر پا و بهترین تصمیم زندگیم رو بگیرم که توی پست بعدی براتون مینویسم.

/ 2 نظر / 108 بازدید
منتظر

فدات شم عزیزم.دودلی رو بذار کنار و با اراده و ایمان قوی ادامه بده ...واست دعا میکنم که خدا بی جوابت نذاره[گل][بغل]

سحر

سلام عزیزم منم شرایط شبیه تو رو تجربه کردم خوشحال میشم زودتر ادامه اش رو بنویسید شاد به درد م ببخوره ممنون