تجربه تلخ و شیرین

صبح روز شنبه (9 آذر) زنگ زدم بهزیستی، خانم... بهم گفت یه مورد نوزاد یک ماهه داریم که دکتر باید سلامتش رو تایید کنه. فردا پس فردا زنگ بزنین ببینین چی شده. خیلی خوشحال شده بودم کلی گریه کردم و نماز شکر خوندم. صبح روز بعد زنگ زدم بهزیستی که بهم گفتن بچه مشکل داره، کلا به هم ریختم و طبیعتا ناراحت. باز هم گفتم خدایا شکرت، راضی هستم به اون چیزی که تو برام میخوای.

دیگه بی قرار شده بودم، این بی قراری باعث شد تا صبح روز چهارشنبه یعنی دیروز دوباره زنگ بزنم بهزیستی که این دفعه هم باز گفتن یه مورد نوزاد داریم که هنوز دکتر بهزیستی سلامتش رو تایید نکرده و قرار شد ظهر ساعت یک زنگ بزنم تا خبر بگیرم. این دفعه خیلی به خودم امیدواری ندادم که اگر خدای نکرده نشد دوباره ضربه نخورم. ساعت یک شد و گوشی رو برداشتم زنگ زدم بهزیستی. یکی از همکارهای خانم... گوشی رو برداشت، خودمو معرفی کردم و گفتم با خانم.... کار دارم. صدای خانم... اومد که گفت بهم بگه که بچه مشکلی نداشته و میتونین بیاین ببینینش و ببریدش دکتر. اون لحظه سر از پا نمیشناختم و از خوشحالی زبونم بند اومده بود، گفتم کی بیایم که بهم گفتن چون فردا پنج شنبه هست و دکترها نیستن شنبه صبح بیاین تا بتونین بعدش کارهای دادگاه رو هم انجام بدین.پرسیدم چند ماهشه که بهم گفتن نوزاده ولی دقیقش رو نمیدونیم. تلفن رو که قطع کردم از خوشحالی نشستم های های گریه کردم. بلافاصله زنگ شوهرم و اون رو هم توی خوشحالی سهیم کردم و بعدش به مامانم خبر دادم. هر لحظه یه فکری به سرم میزد و یه رویابافی تازه میکردم.یه نیم ساعتی که گذشت و آروم تر شدم پیش خودم گفتم حالا که قراره شنبه صبح بریم باید لباس و وسیله برای بچه هم بردارم یا نه؟! که تلفن رو برداشتم و دوباره زنگ زدم بهزیستی که این دفعه اصرار کردم گوشی رو بدن به خود خانم...، اول از همه ازشون تشکر کردم و گفتم که چه وسایلی و چه مدارکی باید با خودمون بیاریم، گفتم نمیشه فردا بیایم ببینیمش که خانم... گفت همین عصری هم بخواین ببینین مشکلی نیست و ما فقط به خاطر خودتون گفتیم شنبه که اذیت نشین و من گفتم برای ما یه لحظه هم یه لحظه است و این شد که همون موقع خانم... زنگ زد شیرخوارگاه و هماهنگی لازم رو انجام داد و قرار شد عصر بریم ببینیمش و ببریمش دکتر. تاریخ تولدش رو هم پرسید که گفتن 22 آبان به دنیا اومده. وای منو میگی دقیقا برای یه لحظه غش کردم خداحافظی کردم و قرار شد عصر بریم. زنگ زدم شوهرم و اونم قرار شد زودتر بیاد خونه و حرکت کنیم. بعدش زنگ زدم خونه مامان خودم و مامان شوهرم وبهشون گفتم. مامانم بهم گفت امروز روز اول ماه صفر هست و حتما صدقه بدین و حدیث کساء رو هم بخونین. تقویم رو برداشتم و 22 آبان رو توش پیدا کردم و مصادف بود با روز تاسوعا! این رو که دیدم اینقدر گریه کردم که به هق هق افتادم. یعنی روزی که من توی مشهد از امام رضا(ع) و امام حسین(ع) بچه ام رو میخواستم اون دقیقا به دنیا اومده بود. حال خیلی خوبی بود.

شوهرم که اومد نهار خوردیم و سریع راه افتادیم. آسمون خیلی دلگیر بود ولی دل ما حسابی باز باز بود. همون تو ماشین حدیث کساء رو خوندیم و دوتایی فکر و خیال میکردیم و فکرامون رو به زبون میاوردیم. خیلی استرس داشتم آخه علیرغم انتظاری که داشتم خیلی یه دفعه همه چیز اتفاق افتاد. وقتی که رسیدیم ورودی شهر صدای اذان بلند شد.

قرار شد اول بریم یه سری لباس و یه پتو بگیریم که اگه قرار شد بریم دکتر بچه یخ نکنه. رفتیم داخل مغازه و یه دست بلوز شلوار راحتی و دو تا کلاه و یه لباس سرهمی و یه بلوز شلوار گرم و یه پتو و یه سری جغجغه براش خریدم. خیلی حس خوبی بود و خوشحال از اینکه بالاخره منم مادر شدم.

امان از دست این جنس زن که کلا فضول هستن اما این دفعه من از این فضولی خوشحال بودم. یه خانم دیگه هم تو مغازه بود، وقتی خریدهای ما رو دید یه نگاهی به قد و بالای من کرد و وقتی دید نه شکمی بالا اومده و نه بچه ای تو بغلم هست ازم پرسید برای بچه خودتون خرید کردین و منم با افتخار تمام گفتم آره. گفت به دنیا اومده یا تازه حامله شدی که گفتم به دنیا اومده و الان خونه هستش. چقدر اون لحظه حس خوبی داشتم.

بعدش رفتیم یه مسجد نمازمون رو خوندیم و راهی شیرخوارگاه شدیم. خیلی استرس داشتم و بیش از حد خوشحال. وارد شیرخوارگاه که شدیم وقتی بچه ها رو پشت درهای شیشه ای دیدم دلم لرزید و اشکم سرازیر. خودمون رو معرفی کردیم و بهمون گفتن بشینین تا بچه رو آماده کنیم. صحنه هایی از بچه ها که اونجا میدیدیم باعث شد تا هم من و هم شوهرم گریه کنیم. وقتی 20 تا بچه 3 ساله رو میبینی دارن با هم بازی میکنن و از بینشون یکی داره تنها رو زمین میخزه و چهاتاشون اومدن خودشون رو چسبوندن پشت شیشه و خوشحال از اینکه یه آدم جدید میبینن. یا توی سالن کناری چند تا بچه یک ساله دارن تمام تلاش خودشون رو میکنن تا بتونن از گوشه دری که نهایتا 15 سانت باز هست رد بشن تا شاید از این قفس رهایی پیدا کنن یا توی سالن شیرخوارها یکیشون داره تلاش میکنه تا شاید بتونه گردنش رو بالا بگیره یا اون یکی داره تمام سعیش رو میکنه تا بتونه بچرخه روی سینه اش. صحنه های زجرآوری بود که فقط اشک همراهمون بود و از خدا خواستیم که سایه پدر و مادر رو بیاره بالای سر این بچه ها.

لحظه دیدار رسید. گریه میکردم ولی وقتی نگاهم به صورت کوچولوش افتاد جاخوردم. بهمون گفتن بشینین نگاهش کنید اگه پسندتون بود ببریدش دکتر. اون لحظه فقط سکوت بود. یه دختر 22 روزه که فقط نگاه میکرد. خیلی کوچولو بود. یه دختر ریز و سبزه. دوست داشتم اون لحظه برام میخندید یا گریه میکرد ولی دریغ از کوچکترین صدایی که از این بچه در بیاد. نگاه بین من و بچه و شوهرم رد وبدل میشد ولی تابلو بود که تو دل هیچ کدوممون نبود. هر کار کردیم تا شاید این بچه صداش دربیاد ولی نشد. با شوهرم گفتیم مهم اینه که سالم باشه و قیافه خیلی مهم نیست و انشالله که بزرگتر شد خوشگل تر میشه. رفتیم آزمایش هاش رو گرفتیم و راهی دکتر شدیم. دوتا پوشک و یه شیشه شیر هم همراهمون کردن. تو ماشین که نشستیم گفتم دوست ندارم بچه رو با این لباس ها ببرم دکتر و توی ماشین لباس هاش رو عوض کردم و سرهمی که براش خریدم با کلاه تنش کردم. لباس هاش رو که در آوردم اینقدر این بچه کوچولو بود که میترسیدم بهش دست بزنم. پتویی رو هم که خریده بودم پیچیدم دورش و رفتیم داخل مطب. متخصص قلب کودکان بود. دکتر بچه رو معاینه کرد و گفت قلبش مشکل داره گفت صدای اضافه داره، وزنش هم سه کیلو بود. دکتر بهم گفت تظاهر به بارداری کردی گفتم نه. گفت پس چرا نوزاد؟! به نظر من شش ماه به بالا بگیر که اگه مشکل مغزی داشته باشه معلوم بشه. نامه نوشت و گفت بدیم شیرخوارگاه که شنبه بیارنش برای اکو. برگشتیم شیرخوارگاه، بهشون گفتیم دکتر گفت که قلب بچه مشکل داره و این نامه رو هم داد که بدیم به شما. بهشون گفتیم بچه دیگه ای هم دارین یا نه که گفتن فردا صبح بیاین صحبت کنید. توی ماشین که برگشتیم کار من فقط گریه بود. سرم و چشمام داشت میترکید هر لحظه احساس میکردم الانه که سرم منفجر بشه. شوهرم اولین داروخانه وایساد برام قرص گرفت بخورم تا شاید آرومتر بشم. یکی از بدترین شب های زندگیمون سپری شد.

امروز صبح دوباره رفتیم شیرخوارگاه، بهمون گفتن چند مورد نوزاد دیگه داریم که بیمارستان هستن و هنوز نیاوردنشون. شماره شون رو دادن و قرار شد از این به بعد با خود شیرخوارگاه در تماس باشیم. بعد رفتیم بهزیستی پیش خانم... و ماجرا رو براشون تعریف کردیم و بهمون گفتن که صبر کنید و توکل به خدا.

دو تاییمون درب و داغون بودیم و فقط میخواستیم بیایم خونه خودمون. علیرغم اینکه شوهرم امروز رو مرخصی گرفته بود و اتفاقا توی مرکز استانمون کلی کار داشتیم ولی اصلا دل و دماغ نداشتیم و این شد که یه راست اومدیم به شهر خودمون و خونه مون والان از خونه خودمون دارم براتون مینویسم. کلی پیش خودمون حساب و کتاب کردیم و مطمئن بودیم که آخرین بار هست که دو نفری هستیم و توی راه برگشت سه تا هستیم ولی افسوس...

به کمک همتون خیلی نیاز دارم، اولین فرصتی که یه کم حالم بهتر بشه میام مفصل باهاتون درد و دل میکنم و ازتون راهنمایی میخوام.

/ 4 نظر / 20 بازدید
شمیم

عزیزم . صبور باش و نتیجه یاکوی همین نوزاد رو هم جویا شو . مثلا خیلی از پزشک ها تشخیص بیماری قلبی برای نوزاد می دن حال انکه قلب و ریه ی نوزاد هنوز کامل نشده . بهزیستی تهران اول بچه ها رو یه کم سر و سامون می ده و می گن پزشک هاش به راحتی گواهی برای رفتن اسم بچه تو لیست فرزندخوندگی رو نمی دن شاید به همین دلیله که یه کم روندش هم طولانی تر می شه ولی دیگه حداقل با احساسات مثل شمایی بازی نمی شه

سلام دوست خوبم..خدا بزرگه ....حالتو میفهمم...گریه ها م تمومی نداره..خدا کمکت میکنه مطمینم ..انشالله خبر خوب بشنوم ازتون.

شمیم

چه خبر از نتیجه ی اکو