توکل به خدا

روزهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم، امروز صبح زنگ زدم بهزیستی احوال دخترکوچولویی که شاید فرشته خونه ما باشه رو گرفتم که بهم گفتن متاسفانه دکتر گفته باید صبر کنید، گفته که یه مشکل هست که نیاز به زمان داره تا بشه تشخیص داد. اطلاعات دقیق تر دیگه ای بهم ندادن. بعدش بهم گفتن اگه مورد دیگه ای اومد باهاتون تماس میگیریم.

بلافاصله زنگ زدم شیرخوارگاه تا جویای احوالش بشم که مسئولش نبود گفتن فردا زنگ بزنم، حالا باز فردا زنگ میزنم ببینم خبر دقیق تری میتونم بگیرم یا نه؟

بعد از سردرگمی های این چند روزم و نظر لطفی که شما دوستان بهم داشتین خدارو شکر آرومتر شدم و تصمیم گرفتم بسپارم دست خدا، خدای ما مادرها و اون فرشته ها.

هر جور خودش صلاح میدونه ما رو به فرشته هامون برسونه. راستش بعد از چهارشنبه شب دیگه از نوزاد میترسیدم. ولی الان هر چی که خدا بخواد منم همون رو میخوام، حتی اگه نوزاد یه روزه باشه و یا یه کودک یک ساله.

روزهای انتظارم خیلی سخت تر میگذره، قبلا کمتر اذیت میشدم. ولی الان فکر اون فرشته کوچولو از ذهنم بیرون نمیره. همه براش دعا کنید، برای همه ی  فرشته ها دعا کنید. امیدوارم هر چی زودتر حالش خوب بشه و خیلی زود بیاد تو بغل ما و یا بغل پدر و مادری که خدا براش در نظر گرفته.

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
nima

هی! کافه چی! قهوه ام را شیرین کن... آن روز ها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود!!!!!!!!

مریم

سلام اگر خدا چیزی بهت نداد حتما حکمتی بوده پس به زور از خدا چیزی نخواه عزیز دلم من یه خاله داشتم عاشق بچه بود 8 سال بچه دار نشد من اون موقع کوچولو تر بودم دلیلش یادم نیست خلاصه از شوهرش جدا شد چون شوهرش بچه نمخواست و میگفت بهتر که بچه داری نمیشیم مشکلات دیگه ای هم داشت دست بزن و این چیزا بعد دوباره ازدواج کرد پیش دکتر که رفت دکتر بهش گفت حامله نمیشه چون تخمدانهاش از کار اتفادن دیگه سنش هم رفته بالا 36-37 سالش بود هنزو یکسال نگذشته بود از حرف دکتر که حامله شد میدونی خودش همیشه چی میگه میگه: من عاشق بچه بودم چون عاشق بچه بودم فکر میکنم خدا منو با بچه امتحان کرد . حتی بعضی اوقات فکر میکردم اگر بچه دار بشم بچه ام از خدا هم بیشت ردوست خواهم داشت. اما کم کم فکر کردم به خدا فکر کردم به اینکه اون از همه بالاتره و خودمو سپردم دستش و علاقه ام را به بچه قربانی خدا کردم . مثل ابراهیم که اسماعیل را قربانی خدا میخواست بکنه. من زمانی که علاقه ام به بچه را قربانی خدا کردم. از تو امتحان سربلند شدم و حامله شدم. الان هم فرزندم را دوست دارم ولی نه دیگه به اون شدتی که قبلا به بچه علاقه داشتم. علاقه ام به بچه داشت جایگزین تمام دی

یه منتظر

دوستم سلام نگرانت بودم. هم نگران خودت هم نگران نی نی. هرچی شد زود خبر بده. من دل تو دلم نیست واسه سلامتی نی نی. امیدوارم به حق اسمی که واسش انتخاب کردی مشکلش حاد نباشه. آمین

اميرحسن

امروز اومدم همه پستهات خوندم ناراحت شدم ولي خوشحال باش بسپار دست خودش بگو تا اينجا بغلم كردي و خودت تو اين مسير گذاشتيم ميدونم ما بقي اش هم خودت درست ميكني درسته كه ميگن بعد از دو ماهگي كارت سلامت دريافت ميكنن و شش ماهگي علائم نشون ميده ولي چه معلوم كه مني كه پسرم شش ماهه بود و سالم تحويل گرفتم يهو تو يازده ماهگي زبانم لال براثر يه تب عقب افتادگي ذهني ميگرفت پس همه چي ممكن هست حتي بعدش .... پس به خودش بسپار كه خدايا هميشه كودكم سالم باشه من باورت ميشه اصلا پسرم چكاپ نبردم وقتي ديديم اينطوري شاداب و سرحاله ديگه نبرديمش ولي به قول خودت چون پسرم داشت وارد هفت ماهگي ميشد و اگه خدائي نكرده علائمي بود مشخص بود

مامی یاسین

مهسای عزیز درستش هم همینه توکل به خدا بسپار دستش خودش انشالله هرچه که خیره و به صلاحت همون میشه