قسمت دوم

بعد از سه روز دوباره رفتیم برای آزمایش اسپرم! بازم قرار شد ساعت 6 بریم جواب رو بگیریم. این دفعه هم من نشستم تو ماشین و شوهرم رفت جواب رو بگیره، داشتم تو ماشین گریه میکردم، ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود و خدا خدا میکردم که جواب آزمایش عوض شده باشه. شوهرم با جواب برگشت، بدون هیچ سوالی برگه رو گرفتم نگاه کردم، کلمه آزواسپرم مثل یه پتک اومد رو سرم، تمام امیدها و آرزوهام دود شد رفت هوا! هیچی نگفتیم، حرکت کردیم به سمت خونه، دو ساعتی که توی راه بودیم مدام گریه کردم. اون موقع که هیچی نمیفهمیدم ولی الان میدونم که خیلی ظلم در حق شوهرم کردم، باید خودمو کنترل میکردم، افسوس که اون لحظه ها اونقدر کشنده بودن که مجالی برای فکر کردن بهم ندادن...

قرار شد برای یه دکتر اورولوژی نوبت بگیریم بریم ببینیم چی میگه، از اونجایی که از قبل میدونستیم شوهرم واریکوسل خفیف داره، همون روز شوهرم سونوگرافی هم رفت که وقتی خواستیم پیش دکتر بریم سونو هم آماده باشه. بهترین دکتر برای اردیبهشت نوبت داشت و از اونجایی که نمیتونستیم صبر کنیم برای یه هفته بعد از یه دکتر دیگه نوبت گرفتیم. بعد از یک هفته رفتیم دکتر جواب رو نشونش دادیم همون روز آب پاکی ریخت رو دستمون! قرار شد عمل واریکوسل انجام بده و همزمان بیوپسی بیضه هم انجام بده اونوقت میتونه نتیجه قطعی رو بگه، برای هفته بعد نوبت عمل داد. یک هفته بعد که عمل رو انجام دادیم گفتن جواب بیوپسی یک ماه دگه آماده میشه. روزها به تلخی و سختی میگذشتن تا اینکه جواب نمونه برداری آماده شد. جواب رو گرفتیم، خودمون هیچی ازش سر در نیاوردیم. رفتیم دکتر، منم داخل مطب بودم، به محض اینکه دکتر جواب رو دید گفت متاسفانه همون چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد. اون لحظه هر دوتامون نابود شدیم! یعنی چی دکتر؟! یعنی هیچ راهی نیست؟! دارو؟ عمل؟

دکتر گفت که متاسفانه شما اصلا سلول های اسپرم ساز ندارین، مشکل شما سرتولی سل هست، گفتیم کسی بوده مثل ما که خوب شده باشه؟ گفتش مثل شمااصلا، فقط یه مورد بیمار داشتم که اونم فقط 20درصد سرتولی سل بوده و بچه دار شدن. گفت هیچ امیدی برای شما نیست، یه برگه برداشت و گفت معرفیتون میکنم برای بهزیستی که برید فرزندخوانده بگیرین! حرفاش برام خیلی سنگین بود، گفت بیخیال جنین اهدایی بشین، دردسر زیاد داره و معلوم نیست آخرش بشه یا نه، بهترین راه براتون فرزندخواندگیه! اصلا برام قابل تصور نبود، حاضر نبودیم یه ذره از حرفای دکتر رو قبول کنیم. بهش گفتیم فعلا ننویسه، میریم فکرامون رو میکنیم و برمیگردیم. اون روز مامان و بابای شوشو اومدن دنبالمون، داشتم تو ماشین خفه میشدم، وقتی پرسیدن دکتر چی گفت همه چی رو گفتیم بعد منم بغضم رو فرو دادم و گفتم میخوایم بریم بچه از پرورشگاه بگیریم و بلافاصله با مخالفت بابای شوشومواجه شدیم که گفت به نظر من بیخیال همه چی بشید و برید از خدا بخواین. این حرفو که شنیدم دیگه ساکت شدم، تا رسیدیم خونه هیچی نگفتیم. آخه شما یه چی میگین، مگه میشه؟ من دق میکنم، قبول دارم که اگه خدا بخواد مثل آب خوردن ما میتونیم بچه دار بشیم، ولی اگه نخواست چی؟!

تا چند روز تو خونه کارم صبح تا شب شده بود گریه و شیون، نمیتونستم قبول کنم، میگفتم خدایا آخه چرا  من؟! من که اینقدر بچه دوست داشتم، اینقدر قاطی بودم که گفتم هرکی ازم پرسید راستش رو بهش میگم، از قضا همون روز اول همسایمون اومد خونه مون، منم که داشتم گریه میکردم و چشام شده بودن کاسه خون! همه چی رو براش تعریف کردم. وقتی رفت مامانم زنگ زد گفتش براتون زنگ زدم قم استخاره گرفتم گفته که به کسی نگین. از اونجایی که دقیقا قبلش به همسایمون گفته بودم حرصم گرفت و با مامانم دعوا کردم، شاید اولین بار بود که با مامانم اینجوری حرف زدم، گفتم اینا همش مزخرفه و... . خلاصه روزای سختی بود، یه آدم عصبی و بی روح و مرده! فقط اونایی که درد منو داشتن و کشیدن میدونن یعنی چی...

/ 4 نظر / 26 بازدید
مامان امیرحسن

واییییییی مهسا جون به خدا غصه این روزها را نخور گور بابا هرچی ناباروری و نازائی هستش زندگیت و عشقه بچسب به زندگیت و اصلا هم یه ثانیه نگذار ساعت رو موضوع فرزندخوانده بگذره سریع اقدام کنید هرکی هم هرچی میخواد بگه اگه قرار بچه دار بشی بذار بچه ات بشه بچه دومت و اولی را هدیه بگیر از خدا هدیه آسمانی به من میگفتن صبر کن شاید ده سال دیگه بچه دار بشی من ده سال دیگه میخوام چیکار الان میخوام مهر مادری خرج کنم الان تا جوان هستم ده سال دیگه تو پیری بچه میخوام چیکار

مامان امیرحسن

الان امیرحسنم 13ماهشه و همه زندگی منو بابائی و فامیل هستش... اینقدر شيطون و بلا شده كه روزی صد دفعه بغلش ميكنم و فشارش ميدم وقتي كنارت خوابيده و دست انداخته يقه لباست را گرفته و پاهاش را هي به شكمت ميزنه و قورت قورت شير ميخوره و تو هي دست تو موهاش ميكشي و پيشونيش و بوس ميكني همه چي يادت ميره... وقتی دنبال سرت با اون سیم شارژش موبایل حرکت میکنه و این اتاق اون اتاق دنبالت میاد و هی میگه ماما ماما و تو هم به عمد نگاش نمیکنی که هی صدات کنه قند تو دلت آب میشه..... وقتی دراز کشیدی تا یه خورده کمرت صاف بشه میاد خودشو با اون ماشین بزرگش می اندازه رو صورتت و هی تف تفیت میکنه ... وقتی انگشت دستت میگره و میبرتت طرف کمد اسباب بازی هاش تا یکی اسباب بازی انتخاب کنه... وقتی نشسته تو چشمات نگاه میکنه و انگشت دستش را انداخته تو پاچه شلوارش و هی با شلوارش بازی میکنه تا تو قاشق قاشق غذاش بدی ... به خدا همه چی یادت میره ... از گذشتش ... از اینکه کجا بوده و چطور اومده اینقدر تو افکار شیرین مادری غرق هستی که به هیچی دیگه فکر نمیکنی خدایا شکر خدایا شکرت که شادی و خنده به خونمون راه دادی...

مامان امیرحسن

من وبلاگ امیرحسن و گذاشتم برای شماها که بفهمید مادر شدن به زایمان و 9ماه بارداری نیست به عشق و وابستگی هستش به مامان مامان گفتنهاش مادر شدن به تربیت و یه فرزند با ادب تحویل جامعه دادن هستش محکم باش با اراده ای قوی پا تو این راه بذار حرف و حدیثهای زیادی تو این راه می شنوی این گوش بشنو و اون گوش در کن

سارا

سلام مهسای عزیز ، من امروز با وبت آشنا شدم از طریق سایت فرزندخوانده در ایران ! الان که به قسمت سوم زندگیتت رسیدم دیدم حیفه که از همین الان باهات همدردی نکنم .منم زندگیم تا اینجای داستان عینه توئه با این تفاوت که من سال 82 ازدواج کردم و بعد از چند سال که خواستم بچه دار شم دیدیم نمیشه و تمام چیزهایی که نوشتی دقیقا عینه سرنوشت من بود شوهر منم آزو اسپرم بود اونم واریکوسل خفیف داشت به منم عینه تو گفتم دنبال لقاح مصنوعی نرین الکیه معلوم نیست جواب بده یا نه منم 4 ساله تو نوبت بهزیستی هستم و در انتظار اینم که کی نوبت من میشه مادر بشم . الانم گفتم اینا رو برات بنویسم و بهت بگم که من و تو عینه همیم . الانم میخوام برم بقیه ماجرا رو بخونم.