مادرانه های من

دارم منفجر میشمعصبانی

البته الان دیگه آروم گرفتم، شش ماه آزمایشی ما تموم شد و خوشحال و خرامان رفتیم دنبال کارهای شناسنامه دخترمون.

وقتی شناسنامه رو گرفتیم سراغ صفحه توضیحات رفتیم.

خیلی پستن، با درشت ترین فونتی که میشد توضیح دادن که این طفل معصوم فرزندخوانده است.

آخه بی انصافا نیاز بود حتما مینوشتین قانون حمایت از کودکان بی سرپرست!

همون ماده 22 کافی نبود!

علیرغم اینکه ما به همه گفتیم و به خود دخترمون هم خواهیم گفت ولی این کار خیلی منو رنجوند.

عکسش رو هم میذارم تا بدونید قراره چه بلایی سر طفل معصوم هاتون بیارنناراحت

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

این روزا چقدر زود میگذره، انگار همین دیروز بود که فرشته مون رو گذاشته بودیم توی روروئک و میتونست خودش رو حرکت بده، من و شوهرم تا آسمون ها پرواز کردیم و خوشحال بودیم از این پیشرفت بزرگ دخترمون. حالا هم دخترم تاتا تاتا میگه و راه میره، این نشون میده که چقدر زمان گذشته و ما غرق در خوشبختی بودیم.

خدایا شکرت، خدایا شکرت، خدایا شکرت.

سخت ترین بخش مادری رنج بیماری بچه ات هست. دو هفته ای شد که دخترم مریض شد، سرماخوردگی و بعدش اسهال و استفراغ و مدت دار شدن اسهال. اینقدر آب از بدن بچه ام رفت که این محلول های او آر اس رو آنچنان میخورد که انگاری گواراترین و شیرین ترین آبهای دنیا رو داره میخوره. خدا رو شکر دو سه روزه حالش بهتر شده. انشالله هیچ وقت هیچ بچه ای مریض نشه.

امون از این چشم بد، مطمئنم دخترم چشم خورد.

نمیدونم چرا بنده های خدا اینقدر ناشکرن، عوض اینکه بگن خدا به خودشون نعمتش رو داده و صاحب بچه شون کرده هی چپ و راست میرن و بهمون میگن بدون دردسر و درد زایمان و ویار و... صاحب یه دختر شدی.

نمیفهمن، درک نمیکنن. نمیدونن که ما و امثال ما چه شب و روزهایی رو اشک ریختیم. نمیدونن چقدر سخته که پله های دادگاه رو بالا و پایین بری یا هی گوشی به دست با بهزیستی تماس داشته باشی و یا مجبور باشی بری روانپزشک و آگاهی تا ثابت کنی که تو هم انسانی و حق مادر شدن و پدرشدن داری.

درک نمیکنن که تحمل ویار خیلی راحت تر از اینه که دلهره داشته باشی که خدایا الان بچه ام کجاست و توی چه شرایطی داره نگهداری میشه.

درک نمیکنن که درد زایمان خیلی کمتر از درد اینه که بگن چون بیمه نیستی پس حق نداری بچه داشته باشی، چون خونه نداری پس حق نداری پدر باشی، چون تحصیلاتت زیر سیکل هست حق نداری مادر باشی، چون... چون... چون... پس این حق از تو سلب شده!

درک نمیکنن که چقدر برامون سخته که قراره از همون کودکی به پاره تنمون بگیم که تو فرزند بیولوژیکی ما نیستی و چه ضربه ای میخوره جگرگوشه مون در حالی که اونهایی که این حرفا رو میزنن هیچکدوم از این دغدغه ها رو ندارن و نمیفهمن!

کاش این دسته از آدم ها درک میکردن و اینقدر حسرت نمیخوردن.

یکی دیگه بهم میگفت: نه زور زدی نه زاری، یه دختری آوردی!!!!

انشالله که همه ی ما جزء بنده های شکر گزارت باشیم.

آمین

 

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلامی همراه با کلی شرمندگی (آیکون سرشار از خجالت)

بابت این تاخیر طولانی منو ببخشید، باور کنید اصلا قسمت نمیشد که من بیام و چیزی بنویسم. به وبلاگ همتون سر میزدم و به یاد همتون بودم.

اول از همه بعد از گذشت یک ماه سال نو رو به همتون تبریک میگم و آرزو میکنم سال خیلی خیلی خوبی در پیش داشته باشید. بعد از اون یه تبریک دوباره به شمیم جون و یه تبریک ویژه به مامان یاسین عزیز میگم که سال جدید رو با فرشته هاشون شروع کردن.

روز مادر رو هم به همه ی مادرها، مخصوصا مادرهای فرشته های آسمونی تبریک میگم که قدر مادربودن رو میدونن. و دعا میکنم که همه ی مادر های منتظر سال دیگه مثل من براشون اس ام اس بیاد که اولین سال مادرشدنت مبارک.

روزهای اولی که توی اینترنت در جستجوی مادرهایی مثل خودم بودم اول از همه با مامان امیرحسن آشنا شدم که قوت قلب من برای این انتخاب شد و بعد از اون با شمیم جون و مامان یاسین آشنا شدم که یه جواریی هم دوره ای بودیم و حالا هم خیلی خوشحالم که اونها هم فرشته هاشون رو در آغوش گرفتن.

این روزها که توی وبلاگ فرزندخوانده سر میزنم میبینم که خدا رو شکر جمع همه ی مامان های منتظر جمع شده و با هم روزهای سخت انتظار رو سپری میکنند. و خدا رو شکر یکی یکی خبر زمینی شدن فرشته هاشون رو میدن. از همینجا به همشون تبریک میگم.

راستش خودم روزهای انتظارم رو با سر زدن به وبلاگ ها میگذروندم، وقتی هم کسی دیر به دیر پست میگذاشت دلگیر میشدم که چرا نیستن و نمینویسن. الانم خجالت زده هستم که مدتی نبودم.

و اما من و دخترم و باباش،

خدا رو هزاران بار شاکریم بابت این نعمت بزرگی که بهمون داده و داریم بهترین لحظه های زندگیمون رو سپری میکنیم. دخترم دیگه بزرگ شده و با سرعت هرچه تمام تر چهار دست و پا میره، دستشو به وسایل میگیره و راه میره، حسابی هم شیطون شده. من و باباش رو هم با ماما و بابا گفتنش سرمست میکنه. با دو تا دندون خرگوشی پایینش هم بی نصیب از گازهاش نمیگذاره.

الان هم که دارم مینویسم دخترم غرق در شیرین ترین خواب های دنیا هست.

این دفعه قول میدم زود بیام و بنویسم.

[ ۱۳٩۳/٢/۱ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

امروز بالاخره خبردار شدیم که شمیم عزیز هم مادر شد

اون هم مامان دو تا فرشته

هیچ خبری به این اندازه خوشحالم نمیکردهوراهوراهوراهوراهوراهورا

تبرررررررررررررررررررریک و هزاران تبرررررررررررررررریکتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

الحق که این عکس شایسته مامان شمیم و دوتا فرشته هاش هست

قدمشون پر از خیر و برکت

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

یه روزی فکر میکردم با اومدن بچه سرم شلوغ بشه ولی نه به این شلوغی! یه زمانی از بیکاری بیشتر وقتم رو توی دنیای مجازی بودم ولی الان حتی به زحمت میتونم یه کوچولو سر بزنم و از این بابت خدا رو هزاران بار شکر میکنم که وقتم رو صرف یه فرشته واقعی میکنم.

الان دقیقا 67 روزه که چراغ خونه مون روشن شده و کیه که از روشنایی بدش بیاد، اومدم به دوست عزیزم "همدرد" و "سپیده" جان بگم که لحظه ای نیست که غرق شادی نباشیم، لحظه ای نیست که خدا رو شکر نکنیم و آنی پیش نیومده که از این کارمون پشیمون باشیم. دوست عزیزم "همدرد" وقتی گفتی سردرگمی به یاد سردرگمی های خودمون افتادم و اینکه چه راهی رو انتخاب کنیم. فقط و فقط خودمون هستیم که میتونیم قضاوت کنیم چه راهی رو انتخاب کنیم.

خدا خودش میدونه که اولین باری که فهمیدم شوهرم آزاسپرمه همون لحظه اول دلم رضایت داشت به فرزندخواندگی که وقتی به خانواده شوهرم گفتم گفتن که بهتره صبر کنیم تا خدا به خودمون بچه بده. بالاخره با راهی که خدا پیش رومون گذاشت الان کار به جایی رسیده که اگر دو روز به سه روز کشیده بشه مادرشوهر و پدرشوهرم زنگ میزنن که یالا پاشین بیاین اینجا که ما دلمون برای دخترتون تنگ شده.

این بچه ها به معنای واقعی فرشته هستن، خدا خیلی هواشون رو داره، مهرشون به دل همه مینشینه.

باور کنید فقط خودتون مهم هستین، مطمئن باشید کسایی که میرن سراغ جنین اهدایی وقتی بچه شون به دنیا میاد کلا فراموش میکنن که این بچه اونا نیست چون نه ماه توی شکم مادر بوده و از بدو تولد کنارشون. ما که بچه مون رو به دنیا نیاوردیم و شش ماه از شروع زندگیش کنارش نبودیم همه اینا رو فراموش کردیم و الان شده پاره ی تنمون.

حالا منی که پا توی راه فرزندخواندگی گذاشتم نمیتونم بگم که جنین اهدایی و... انتخاب اشتباهی هست. چون من دل اون انتخاب رو نداشتم. اما الان شک ندارم که بهترین انتخاب رو کردیم.

اینکه ازم پرسیدی که با رفتارهای دیگران چطور کنار میام. هم من و هم شوهرم از همون اول گفتیم که دیگران برامون مهم نیستن و هر کسی که بخواد باهامون مخالفت کنه میذاریمش کنار. ولی باور کنید هیچ مخالفتی نبود، فقط وقتی جریان رو میگفتیم خیلی ها بهمون میگفتن که زود نیست و بهتر نیست صبر کنید که ما هم در جواب میگفتیم که تصمیم خودمون رو گرفتیم و خدا رو شکر بعد از ورود دخترمون همه تحسینمون کردن و کسی نبوده که با نگاه منفی به این قضیه نگاه کنه و بازم خدا رو شکر مهر دخترمون به دل همه نشسته.

قبول دارم که همه ی مادرها میگن که لذت دوران بارداری یه چیز دیگه است و یا اینکه لحظه شیرخوردن بچه لذت وصف نشدنی داره اما منم به عنوان یه مادر که اینا رو درک نکرده میگم که هیچ لذتی بالاتر از این نیست که یه بچه داشته باشی، دختر باشه یا پسر، سفید باشه یا سبزه، زشت باشه یا خوشگل، مو داشته باشه یا بی مو، تپل باشه یا نحیف، ...

مهم اینه که مادر باشی

الان هم از خدا میخوام که کمکمون کنه تا بتونیم به بهترین نحو دخترمون رو تربیت کنیم و صحیح و سالم باشه و همیشه در کنار هم.

و آرزو برای مادر شدن همتون.

 

بعد نوشت: شوهرم وقتی پستم رو خوند خیلی مودبانه گفت که نگارش این پست کمی تا قسمتی  افتضاحهنیشخند. گفتم نتیجه اینکه وقتی بچه بیدار باشه و بخوای وبلاگ نویسی کنی، یک ساعت هم طول بکشه تا بتونی چهار تا جمله بنویسی بهتر از این نمیشهعینک. ببخشید دیگهخجالت

[ ۱۳٩٢/۱٢/۳ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

امروز اومدم تا از مادر و دختری هامون براتون بگم. اومدم بگم که به راهی که انتخاب کردین شک نکنید. مطمئن باشید که خدا با ما هست.

میتونم بگم تا قبل از ورود دخترمون رنگ زندگیمون سیاه و سفید بود و الان شده رنگارنگ. همه چی رنگ عوض کرده، حتی رابطه من و شوهرم (اصلا نمیرسیم با هم دوکلام حرف بزنیم چه برسه به اینکه مثل قبل سر هر چیز کوچولویی بهانه گیری کنمنیشخند).

تمام وقتمون رو دردونه ی زندگیمون پر کرده و از این بابت خدا رو شکر میکنم. همیشه هم میگم خدا اجر اون مامان هایی رو بده که کارمند هستن چون واقعا سخته، هم به مادر سخت میگذره و هم به بچه. آخه من که تو خونه هستم همیشه وقت کم دارم چه برسه به اینکه کارمند هم بودم.

مهسا خانمی که صبح ها تا هر موقع عشقش میکشید میخوابیدخواب حالا با لگدها و مشت ها و گریه های دخترش از خواب پا میشه و چقدر این بیدارشدن لذت بخشه، بعضی موقع ها که دخترگلم سرحال باشه یه ربعی با خودش بازی میکنه بعد 90 درجه میچرخه و شروع به نوازش مامانش میکنه(فقط یه کم نوازش هاش خشن هستنعینک) منم عمدا خودمو میزنم به خواب تا هر چی بیشتر لذت ببرم.

دخترم بعد از گذشت یک ماه من و باباش رو پذیرفته، الان دیگه یه وقتایی که از پیشش میرم شروع به گریه میکنه و منو میخواد و هیچ لذتی برای مادرهای حسرت کشیده و چشم انتظار از این بالاتر نیست. اون مادرهایی که این لذت رو چشیدن میفهمن من چی میگم، از خدامیخوام که همه مامان های منتظر رو هم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنن به این لذت برسونه.

راستی هفته پیش گوش های دخملی رو هم سوراخ کردیم.تشویق

و اما از خوردن دخترم بگم، خدا رو شکر همه چی میخوره. روزهای اول خیلی توی غذا خوردن حرص و ولع داشت و این نشون میداد چقدر گرسنگی کشیده، وقتی میخواستیم بهش غذا بدیم یکی باید دستاش و خودش رو محکم میگرفت یکی دیگه بهش غذا میداد، ولی الان مطمئن شده که غذا هست و با آرامش میخوره، توی بغل خودم میشینه و آروم غذا میخوره.connie_feedbaby.gif

و اما معجزه پستونک! واقعا اختراع خوبی هست، عجیب به بچه آرامش میده. البته ما قصد نداشتیم به پستونک عادتش بدیم ولی مجبور شدیم آخه روزی که دخترمون اومد دائم دو تا از ناخن هاش توی دهنش بود و میمکیدشون و برای اینکه این عادت رو ترک بدیم متوسل به پستونک شدیم که خوشبختانه جواب داد، روزهای اول پستونک همیشه توی دهنش بود اما الان فقط موقع خواب میخوره

و خدا نیاره شبی رو که دخملی خوابش نیاد و ما گیج خواب، نه حاضر میشه شیر بخوره نه خودش با خودش بازی کنه و نتیجه این میشه که مامان و بابا با خواب خداحافظی کنن و بشینن برای دخترشون دلقک بازی در بیارندلقک تا دلش شاد بشه و شاید خسته بشه و حاضر بشه بخوابه.

[ ۱۳٩٢/۱۱/٥ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

 

چقدر آدم قاطی میکنه وقتی که کلی نوشته باشه بعد یهو همشون بپرن برن تو هوا و مجبور بشه دوباره بنویسه!کلافه

سلام به همه ی دوستای مهربونمقلب

عذرخواهی منو بابت این تاخیرهای طولانی بپذیرید، انشالله خدا هر چی زودتر فرشته هاتون رو زمینی کنه تا مثل من سرتون شلوغ بشه. ولی قول میدم بیشتر بیام.لبخند

توی این پست میخوام درباره قضیه پول گرفتن بهزیستی بگم.

راستش استان ما تا اونجایی که خبر دارم از همه پول میگیره. توی شهر خودمون خانواده ای بودن که پسری رو به فرزندخواندگی گرفته بودن و من بعد از اینکه درخواست دادیم رفتم پیششون و ازشون راهنمایی خواستم که اتفاقا گفتن که یک میلیون تومان ازمون پول گرفتن، البته بهشون گفته بودن بین 1 تا 1.5 میلیون و اونها گفتن که شرایط مالی خوبی ندارن و اگه میشه کمتر بدن ولی بهزیستی قبول نکرده بوده و مجبور شدن که یک میلیون تومان بدن.

روزی هم که خودمون مشاوره داشتیم ازمون پرسیدن بین 1.5 تا 2 میلیون تومان چقدر میتونید بدید که ما 2 میلیون رو انتخاب کردیم. راستش ما فکر نمیکردیم این کار غیرقانونی باشه. حتی یکی از روزهایی که میرفتم بهزیستی یه آقایی اومده بود که مدارکشون رو بده تا برن بچه شون رو ببینن که ازش سوال کردم و گفت که از ما هم 1.5 میلیون تومان گرفتن، گفت که به ما گفتن این پول به عنوان حق شیر بچه است، یعنی مدتی که بچه توی شیرخوارگاه بوده براش هزینه کردن که این هزینه رو ازمون میگیرن . من بهشون گفتم که حالا فرضا بچه نوزاد چند روزه باشه بازم پول میگیرن که نمیدونست. ما هم از اونجایی که فکر میکردیم قانونیه حتی یه بار هم از خود بهزیستی سوال نکردیم.

روزی که بهزیستی میخواست معرفیمون کنه به دادگاه ،برای حضانت6 ماهه، یه پرونده داد زیر بغلمون همراه با دو تا نامه و گفت امضاهاش رو بگیرین، آخرین امضاء هم برای رئیس بود که خانم ... بهمون گفت قبل از اینکه برید پیش رئیس اول پول رو بریزد به حساب. چون تا رسید پول نباشه رئیس امضاء نمیکنه.

خلاصه ما پول رو دادیم ولی اینکه کارشون قانونی بوده یا نه نمیدونم؟!!

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

سلام خاله هالبخند

خاله های مهربون اول از همتون بابت این تاخیر عذرخواهی میکنم ولی باور کنید دلیل داشت. متاسفانه این دو هفته هم خودم هم دخترم سرماخوردگی سختی گرفتیم، خودم دو بار و دخترم هم چهار بار بردیم دکترناراحت

قبل از هر چیز از خدا میخوام که لحظه لحظه زودتر این نعمت رو نصیب همتون بکنه.

همون روز اول که گل دخترم اومد توی آغوشمون سینه اش خراب بود و صدا میداد بردیم دکتر و بهش دارو داد، بعد از دو روز بچه داری، مهسا خانمی که صبح ها تا هر موقع میخواست میخوابید و حسابی به خوراکش هم میرسید یه دفعه از همه چیز افتاد و یه ویروس سرماخوردگی افتاد به جونش. چشمتون روز بد نبینه، گلو درد و تب و لرز. مهسایی که از آمپول میترسید و از دواهای خونگی متنفر بود به خاطر دخترش تن به همه چی داد تا زودتر خوب بشه. هنوز خوب نشده بودم که گوش راستم به شدت عفونت کرد و شب ها از درد خوابم نمیبرد، در همین بین دخترم هم ویروس رو از من گرفت و حسابی حالش بد شد و بی تابی میکرد. ما هم از ترس هی میبردیمش دکتر و هر دکتر میگفت داروهای قبلی رو نده و داروی جدید بهش میداد. منم تا یه کم گوشم بهتر شد به خاطر آنتی بیوتیک های قوی که میخوردم و اینکه دخترمون هم خیلی ناآرومی میکرد ضعف کردم وحالت تهوع. یه روز خونه مامانم بودم، یه روز مامانم میومد پیشمون، شبا میرفتیم خونه مادرشوهرم تا اینکه امروز صبح خداروشکر حالم بهتر شده. دخترم رو هم شنبه بردیمش پیش یه متخصص اطفال که چند نفر تاییدش کردند، گفت خیلی اوضاع سینه اش خرابه، طفلکم الان داره پنج تا شربت و یه قرص میخوره. نا آرومی هاش خدا رو شکر خیلی کمتر شده. دکتر گفت تا یک هفته دیگه باید خوب بشه و اگه نشد دوباره ببریمش. دعا کنید دخترم زودتر خوب بشه.

تحمل مریضی آدم بزرگا خیلی راحت تر از بچه هاست، خدا همه مریض ها رو شفا بده علی الخصوص بچه ها رو.

و اما از لذت و شیرینی های این روزهامون براتون بگم، فقط و فقط دعا میکنم که هر چی زودتر خودتون تجربه کنید این لذت شیرین و دوست داشتنی رو.

من به این نتیجه رسیدم که خدا خودش مهر این بچه ها رو توی دل همه میذاره، عجیب همه عاشقش شدن و میخوانش. ماشالله دخترم اینقدر ناز و بانمکه که جرات نمیکنم جایی ببرمش. همه میگن مریضی این چند روزه مون هم به خاطر اینه که چشممون کردن. توی فامیل کسایی اومدن دیدنش که برای نوه های دیگه خانواده که خودشون به دنیا آورده بودنشون نرفتن. اولین باری که میخواستیم قضیه رو به خانواده شوهرم بگیم با روحیه ای که ازشون میدونستیم میترسیدیم مخالفت کنن ولی الان دخترم رو روی تخم چشماشون میذارن. الان میتونم با اطمینان به کسایی که میخوان پا توی این راه بذارن بگم نترسید، وقتی که بچتون بیاد همه چی فراموش میشه.

من خودم قبلا فکر زایمان و شیر دادن و ... رو میکردم ولی الان بی ارزش ترین مسائل و خنده دارترین چیزها برام هستن. اینقدر ارزش وجود خود بچه بالا هست که بقیه مسائل در برابرش بی ارزش میشن.

سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام اینجا و باهاتون در ارتباط باشم. چون من خودم روزهای انتظار رو با خاطرات و دلنوشته های مادرهایی مثل خودم سپری میکردم.

به امید پایانی شیرین برای همه ی مادرهای منتظر

[ ۱۳٩٢/۱٠/٩ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

بله درست حدس زدید، بالاخره روز موعود فرا رسید و فرشته ی آسمونیه ما زمینی شد. دیشب اولین شبی بود که دخترم توی خونه خودش و توی آغوش مامان و باباش خوابید.

این دفعه که بهمون زنگ زدن و گفتن بیاین دیگه نگفتم که اگه خدای نکرده نشد مثل اون دفعه نشه. قبل از اینکه براتون تعریف کنم از خدا میخوام که هر چه زودتر این لحظه ها رو نصیب همتون بکنه. ای خدای مهربون، خدای فرشته ها، فرشته های دوستای من رو هم خیلی زود زمینی کن. الهی آمین.

صبح روز شنبه 23 آذر زنگ زدم بهزیستی و شیرخوارگاه که شیرخوارگاه بهم گفت فردا ظهر دوباره زنگ بزنم، ظهر روز بعد ساعت 12 زنگ زدم شیرخوارگاه که بهم گفتن فردا صبح زنگ بزنم بهزیستی تا باهام هماهنگی کنن، گفتم نمیشه همین الان زنگ بزنم که گفتن نه. تلفن رو که قطع کردم فقط به شوهرم خبر دادم و به خانواده هامون هم نگفتم. دل تو دلم نبود، نگام به تلفن بود که بردارم و زنگ بزنم بهزیستی ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم چون گفتن فردا باید قبول کنم. صبح روز بعد ساعت 8 صبح زنگ زدم بهزیستی که بهم گفتن یه دختر 6 ماهه داریم بیاین ببینیدش. برای یه لحظه حسابی جاخوردم، آخه بعد از اون دفعه حسابی روی خودم کار کرده بود که با نوزاد چند روزه مشکل نداشته باشم و تمام فکرم روی نوزاد بود ولی از اونجایی که سپرده بودم دست خدا گفتم هرچی که خدا بخواد ما هم میخوایم. قرار رو گذاشتیم برای عصر. بازم به خانواده هامون نگفتیم و گذاشتیم لحظه ی آخر که میخواستیم بریم بهشون گفتیم. این دفعه مثل دفعه قبل نبود یه ترس وحشتناک باهام بود تمام مدتی که توی جاده بودیم ترس مثل خوره افتاده بود به جونم. شوهرم هم بهم دلداری میداد و میگفت مگه به خدا توکل نکردی پس از هیچی هم نباید بترسی حتی اگه خدایی نکرده این دفعه هم نشه. بالاخره رسیدیم و مستقیم رفتیم شیرخوارگاه. حس بدی داشتم. همش میترسیدم چکار کنم اگه بچه رو ببینم و هیچ احساسی نسبت بهش نداشته باشم. اون دفعه که رفتیم از همون اول گریه میکردم ولی این بار گریه ام نمیومد. میگفتم نکنه هیچ احساس مادرانه ای نداشته باشم. خیلی میترسیدم و فقط خدا خدا میکردم و میگفتم هر چی خیره پیش بیار. گفتن بشینید تا لباس هاش رو بپوشن و بیارن ولی من پشت در شیشه ای وایساده بودم تا شاید یه لحظه زودتر ببینمش. برای یه لحظه بچه ای رو دیدم که بردن توی اتاقی که دفعه پیش هم بردن اونجا و لباس عوض کردن. همون لحظه دلم لرزید و با تمام وجود حس مادرانه ام شعله ور شد رفتم پیش شوهرم و گفتم دیدمش خیلی ماه بود در صورتی که فقط یه لحظه دیدمش. انتظار سختی بود تا اینکه لحظه ی دیدار رسید. خدا این لحظه رو نصیب همتون بکنه. یه فرشته ی واقعی. گریه گریه ی خوشحالی بود. میبوسیدمش، دلم میخواست اینقدر فشارش بدم که با هم یکی بشیم. اون لحظه بود که حاضر نبودم حتی یه لحظه ازش جدا بشم. سر تا پا لباس سفید تنش کرده بود، یه پیراهن سفید و خوشگل با شلوار و کلاه و جوراب که حسابی تو دل برو شده بود و از همه مهمتر خنده های دلبرانه اش، باهاش حرف میزدیم میخندید. اینقدر آروم و خنده رو بود که با شوهرم داشتیم طفلک رو اذیت میکردیم تا شاید گریه کنه، چقدر ما ظالم بودیم!

آزمایشهاش رو دادن و راهی دکتر شدیم، همون دکتر قبلی! نوبتمون که شد رفتیم داخل دکتر اول جواب آزمایش ها رو نگاه کرد و بعد وزنش کرد گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره و سالم سالمه ولی برای اطمینان نوار قلب هم بگیرید تا ببینم، نوار قلب گرفتیم و بازم خدا رو شکر مشکلی نبود. بعد رفتیم شنوایی سنجی که گفتن مشکلی نیست فقط یه گوشش عفونت کرده که معرفیمون کرد به دکتر گوش و حلق و بینی. رفتیم و یه سری دارو نوشت و عفونت ها رو هم بیرون آورد، الهی بمیرم اینقدر گریه کرد که دلمون کباب شد. حسابی هم سرما خورده بود که برای سرماخوردگیش هم دکتر دارو نوشت. همین قدر برام کافی بود، دیگه نمیخواستم پیش دکتری ببرمش و نبردیم.لحظه ی جدایی رسید برگشتیم شیرخوارگاه و تحویلش دادیم. مثل مادرهایی که سالها بچه داشتن بهشون سفارش میکردم که تو رو خدا مواظبش باشید تا فردا بیایم ببریمش. اون شب به سختی گذشت، اصلا خواب نمیرفتم. صبح پاشدیم و رفتیم بهزیستی، اینقدر زود رفتم که از کارمندها هم زودتر رسیدیم و هنوز در رو باز نکرده بودن. بعد از یک ساعت خانم... اومد و کارهامون رو انجام داد و رفتیم دادگاه تا ظهر موفق شدیم نامه رو بگیریم. با یه جعبه شیرینی رفتیم بهزیستی و نامه نهایی رو گرفتیم. و با یه جعبه شیرینی هم رفتیم شیرخوارگاه. لباس ها رو دادیم و ما هم یه سری فرم پر کردیم تا دخترمون آماده شد. لحظه ای که تو بغل گرفتمش تمام غم و غصه هام یادم رفت. و این شد که مادرانه های من به اوج خودش رسید!

همون دیشب برگشتیم شهرمون البته این دفعه سه نفری. الان که دارم مینویسم دخترم توی یه خواب شیرین غرق شده و خودم هم حسابی خسته و خواب آلود. الان هم باید برم داروهاش رو بدم آخه بدجور سرماخورده و حسابی سینه اش خرابه.

راستش اگه بخوام جریان این دو روز رو براتون بگم میتونم یه کتاب بنویسم و یا از مادرانه ها و پدرانه هامون براتون بگم چند تا کتاب میتونم بنویسم.

از اونجایی که برام عزیز و مهم بودیم گفتم همون جور که توی غم هام شریکم بودید توی شادی ها هم شریکم باشید. فرصت کنم حتما میام و از این روزهام براتون میگم.

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

ببخشید دیر بهتون خبر دادم.

امروز صبح زنگ زدم شیرخوارگاه، وقتی تلفن رو دادن به مسئول اصلی خودم رو معرفی کردم و ایشون هم بلافاصله گفتن که هیچ ورودی جدیدی نداشتیم و از این به بعد با بهزیستی تماس بگیرید، خیلی ناراحت شدم و گفتم که خودتون شماره بهم دادین و گفتید که باهاتون در تماس باشم. در جواب بهم گفتن که چون از لحاظ اداری، بهزیستی باید به ما نامه بده باید بدونه که شما پیگیر هستین و اسمتون رو به ما بده و خیلی سریع خداحافظی کرد. خیلی ناراحت بودم آخه حتی بهم اجازه نداد احوال دختر کوچولو رو بگیرم. بعد از یک ساعت تحملم تموم شد و دوباره گوشی رو برداشتم زنگ زدم شیرخوارگاه احوالش رو پرسیدم، گفتم مشکلش دقیقا چیه که گفتن دکتر گفته مشکل داره و اصلا برای فرزندخواندگی تاییدیه سلامت نمیگیره. خیلی خیلی ناراحت شدم، آخه اون طفلک چه گناهی داره که هم باید با درد دست و پنجه نرم کنه و هم سایه پدر و مادر بالای سرش نباشه. خدایا خودت حافظ همه ی بچه ها باش، مخصوصا بچه هایی که هیچ سرپناهی ندارن.

و این یعنی اینکه ما فقط توی یه مرحله آزمایش خدا قرار گرفتیم و شدیم مثل قبل. با این تفاوت که برای چند ساعتی مزه مادری رفت زیر دندونم و انتظار این روزهامون سخت تر شده.

[ ۱۳٩٢/٩/۱۸ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

روزهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم، امروز صبح زنگ زدم بهزیستی احوال دخترکوچولویی که شاید فرشته خونه ما باشه رو گرفتم که بهم گفتن متاسفانه دکتر گفته باید صبر کنید، گفته که یه مشکل هست که نیاز به زمان داره تا بشه تشخیص داد. اطلاعات دقیق تر دیگه ای بهم ندادن. بعدش بهم گفتن اگه مورد دیگه ای اومد باهاتون تماس میگیریم.

بلافاصله زنگ زدم شیرخوارگاه تا جویای احوالش بشم که مسئولش نبود گفتن فردا زنگ بزنم، حالا باز فردا زنگ میزنم ببینم خبر دقیق تری میتونم بگیرم یا نه؟

بعد از سردرگمی های این چند روزم و نظر لطفی که شما دوستان بهم داشتین خدارو شکر آرومتر شدم و تصمیم گرفتم بسپارم دست خدا، خدای ما مادرها و اون فرشته ها.

هر جور خودش صلاح میدونه ما رو به فرشته هامون برسونه. راستش بعد از چهارشنبه شب دیگه از نوزاد میترسیدم. ولی الان هر چی که خدا بخواد منم همون رو میخوام، حتی اگه نوزاد یه روزه باشه و یا یه کودک یک ساله.

روزهای انتظارم خیلی سخت تر میگذره، قبلا کمتر اذیت میشدم. ولی الان فکر اون فرشته کوچولو از ذهنم بیرون نمیره. همه براش دعا کنید، برای همه ی  فرشته ها دعا کنید. امیدوارم هر چی زودتر حالش خوب بشه و خیلی زود بیاد تو بغل ما و یا بغل پدر و مادری که خدا براش در نظر گرفته.

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٧ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

کاش میشد آدم میتونست فکر نکنه، به هر چی فکر میکنم آخرش میبینم که دارم به دیشب فکر میکنم. ضربه ی خیلی سنگینی خوردم.

وقتی اومدم و دیدم شمیم جون برام سنگ تموم گذاشته حسابی شرمنده شدم و خجالت زده. گفتم کاش به شماها نگفته بودم، ولی باور کنید تنها کسایی که منو درک میکنن شماها هستین. همین که دارم برای شما مینویسم مرحمی بر این دل شکسته ام هست.

اصلا حال و روز خوبی ندارم. تنها امیدی که دارم اینه که یه خدای بزرگ دارم و بهش توکل کردم. شوهرم به شوخی امروز میگفت خدا ما رو گذاشته توی بوته آزمایش، بوته رو هم گذاشته توی کوره! حسابی گرم و سرد روزگار رو چشیدیم ولی بازم میگیم خدایا شکرت. شکر بابت سلامتی، بابت خانواده خوبی که داریم، بابت داشتن بهترین همسر دنیا، بابت زندگی و معیشت خوبی که داریم، بابت همه چیز ازت ممنونم.

به قول شمیم عزیز: "شاید خیلی وقت ها تحملم تموم بشه ولی خدا اول یه تحمل تو خالی آکبند بهم میده و بعد یه غصه ی دیگه.
همیشه بهش اعتماد داشتم و هیچ وقت ضرر نکردم.
همیشه بهترین ها رو برام در نظر گرفته."

همیشه توی افکارم یه دختر بچه چهارماهه رو در نظر میگرفتم که قراره بشه همه ی زندگیمون، ولی خدا برای اولین بار چیز دیگه ای رو برامون رقم زد، یه نوزاد 22 روزه. همیشه میگفتم بچه باید به دلمون بشینه که متاسفانه اینطوری نبود.

وقتی رفتیم مطب دکتر، بهمون گفت دلیل اینکه شش ماهگی شناسنامه بچه رو میدن اینه که مشکلات مغزی شش ماهگی مشخص میشه و اگه بچه ای مشکل داشت مشخص میشه. برای اولین بار بود این قضیه رو میشنیدم. دکتر خیلی ترسوندتم. میگفت این بچه ها اکثرشون مشکل دارن و به مرور زمان مشخص میشه و حالا که تظاهر به بارداری نکردی بچه شش ماه به بالا بگیر. امروز که رفتیم شیرخوارگاه قضیه رو به مسئول شیرخوارگاه گفتم که گفت درسته که مشکلات مغزی از شش ماه به بعد معلوم میشه ولی من توصیه میکنم بهتون که حتما نوزاد بگیرین، چون خیلی کم پیش میاد بچه شش ماهه تحویلمون بدن، گفت بچه های چند ماهه معمولا این مدت رو توی شیرخوارگاه بودن و یه مشکلی داشتن که نگه داشته شدن، یا مشکل سلامتی داشتن و یا اینکه خونواده هاشون معلوم بوده و ممکنه در آینده براتون دردسرساز باشن و بهم توصیه کرد نوزاد بگیریم.

بعد که رفتیم بهزیستی از اونها هم راهنمایی خواستیم که اونجا هم بهمون توصیه کردن نوزاد بگیریم و البته با توکل به خدا. گفتن مگر اینکه مورد بچه شش ماهه ای باشه که در اثر فوت مادر و پدر تحویل بهزیستی داده شده باشه.

بعد از اون خیلی درگیر شدم، تا حالا همیشه میگفتم زیر شش ماه باشه تا از همون بچگی پیش خودمون بزرگ بشه و اینکه از لحاظ روانی بچه اذیت نشه ولی حالا این قضیه خیلی ذهنم رو مشغول کرده.

از همتون میخوام توی این قضیه کمکم کنید، از همه ی شما مادرهایی که مثل من منتظر هستید و همه ی شما مادرهایی که فرشته هاتون کنارتون هستن و همه ی دوستان گلی که این پست رو خوندید میخوام که اگه راهکار و پیشنهادی دارید بهم بگید.

پیشاپیش از همتون ممنونم

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلامی پر از غصهناراحت

از همون اول براتون تعریف میکنم:

(چون یه کم طولانی شد برید ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

سلام دوستای گلم

خیلی یه دفعه همه چیز اتفاق افتاد، مفصلش رو بعدا میام براتون توضیح میدم

اگه خدا بخواد داریم میریم دخترمون رو ببینیم، امروز ظهر ساعت یک خبردار شدیم

خیلی خیلی محتاج دعاتون هستیم

الان میخوایم حرکت کنیم بریم سمت مرکز استانمون بریم دخترمون رو ببینیم وببریمش دکتر

بازم برامون دعا کنید

التماااااااااااس دعااااااااااااااااااا

اینم بگم که فقط مامان و باباهامون فقط خبر دارن. بعد از اونها هم به شما گفتم. چون برام مهم هستین

بازم دعا کنید بچه ام سالم باشه

[ ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلامی همراه با تمام خستگی های انتظار!

این پست رو اختصاص میدم به جنین اهدایی و انشالله توی پست بعدی از حال و احوال این روزهام میگم.

چند روز پیش یه دوستی برام یه نظر گذاشت که باعث شد خیلی دلم بگیره، چون وبلاگ من باعث شد تمام آرزوهاش رو سرش خراب بشن و این برای من خیلی ناراحت کننده بود و باعث شد تا من یه بار دیگه دست به تلفن بشم.

دعوا سر این هست که بالاخره جنین اهدایی مثل بچه خود آدم میشه یا نه؟

تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به دفتر پاسخ گویی به مسائل شرعی (دفتر آقای خامنه ای) در تهران. آقایی گوشی رو برداشت و سوالم رو پرسیدم پاسخی که به من داد این بود که جنین متعلق به صاحب تخمک و اسپرم هست پس بچه شما محسوب نمیشه و صد در صد ارث نمیبره، نه از مادر و نه از پدر. راجع به محرمیت هم اگر بچه از سینه مادر شیر بخوره فرزند رضائی به حساب میاد و به همین حساب به پدر نیز محرم می شود ولی به بقیه افراد فامیل محرم نمی شود!

این دفعه زنگ زدم به دفتر قم و سوالم رو پرسیدم، اونجا هم گفتن ارث نمیبره و محرم هم نمیشه، گفتم این بچه تو رحم من بزرگ میشه و از شیر من میخوره که گفت اگه شیر بخوره محرم میشه. گفتم به بقیه فامیل چه طور گفت دو ساعت دیگه تماس بگیرم. دو ساعت بعد زنگ زدم و پرسیدم و با کلی مکث و احتیاط واجب و این حرفا گفت به پدر و مادر محرم میشه ولی به بقیه فامیل نه!!!

همین حرفا دلیلی شد تا ما بیخیال جنین اهدایی بشیم، شاید هم دلیلی بود برای اینکه خدا ما رو بذاره توی مسیر فرزندخواندگی.

حالا نکته جالب اینه که مثلا وقتی یه دختر بچه شیر یه زن غریبه رو بخوره، شوهر اون زن و برادرهاش و پدرش هم محرم میشن ولی توی این حالت نمیشه! واینکه خدای نکرده اگه مشکلی پیش بیاد که بچه نتونه از سینه مادر شیر بخوره اونوقت اینکه بچه تو رحم مادر بزرگ شده دلیلی بر محرمیت نیست و حتما باید شیر بخوره.

حرفای عجیب و غریبی هستن، قانون ما جنین اهدایی رو پذیرفته ولی دین هنوز باهاش کنار نیومده.

چیزی که من قبول دارم اینه که باید با دلتون کنار بیاین. شاید ما دلمون با جنین اهدایی کنار نیومده بود و دنبال یه مقصر میگشتیم که انداختیم گردن دین. البته اینم گفتم و بازم میگم که ما تصمیم نداشتیم به کسی بگیم از جنین اهدایی استفاده کردیم و این یعنی قضیه محرمیت و ارث برامون مشکل ساز میشد و اینکه مدیون بچه مون میشدم.

الانم که افتادیم توی جاده پر پیچ و خم فرزندخواندگی بازم درگیر این حرفا زیاد هستیم ولی چون دلمون با این کار هست محکم میریم جلو. اگه ترس از خدا نبود بیخیال همه این حرفا میشدیم و دخترمون رو محرم خودمون میدونستیم. همین قدر هم که روی قضیه محرمیت مانور میریم اینه که ما باعث نشیم دخترمون گناه کنه.

حالا هم طرف صحبتم با شما دوستانی هست که توی راه جنین اهدایی و اسپرم اهدایی هستین. اول از همه با خودتون و دلتون کنار بیاید. بازم خودتون پیگیری کنید. شاید مراجعی باشن که بگن بچه عین بچه خود آدم میشه و هم ارث میبره و هم محرم میشه.

مراکز پاسخگویی به سوالات شرعی

 

[ ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

اگه خدا بخواد فردا صبح عازم مشهد هستیم، ظاهرا این دفعه قسمت نشد با دخترمون سه تایی بریم. انشالله سفر بعدی مطمئنا با هم هستیم.

توی این چند روز سخت محتاج دعای شما دوستان هستم. انشالله منم مشهد دعاگوی همتون هستم.

"التماس دعا"

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

پس کجاااااااایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلامی دوباره به همه ی دوستان گلم که با تمام بی معرفتی های من، جویای احوالم بودید. همین اول بگم که هیچ خبری نیست و همچنان داستان تلخ انتظار ادامه داره!

و اما این روزهای من:

بابای دخترم به مدت سه هفته متوالی هفته ای سه روز باید میرفت مرکز استانمون ماموریت و من هم خوشحال بودم از این موقعیتی که پیش اومده بود. هر سه هفته، شنبه صبح منم میرفتم بهزیستی و حضوری سراغ دخترم رو میگرفتم که متاسفانه همچنان با جواب منفی روبرو میشدم. ولی به هر حال آرامش بیشتری داشتم از اینکه حضوری میرفتم بهزیستی.

هفته گذشته (عید غدیر) هم دستی پشت سر برادر شوهرم گذاشتیم و فرستادیمش خونه بخت. یکشنبه همین هفته بالاخره بعد از 4 ماه انتظار ماشینمون رو که ثبت نام کرده بودیم تحویل دادن و دومین اتفاق خوب ماه آبان پیش اومد. انشالله که همین ماه تو هم میای و آبان میشه ماه همه ی خوبی ها.

این یک ماهی که نبودم چون سرم شلوغ بود زودتر گذشت ولی بازم سخت گذشت.

الان که دارم این پست رو میذارم بابایی مشغول آماده سازی اتاق دخترش هست. هوا سرد شده و از اونجایی که اتاقت نه گاز داره و نه جای لوله بخاری، امروز بابات زودتر مرخصی گرفته و کارگر آورده جای لوله بخاری و لوله گاز رو سوراخ کردن و بعدش میخوان جاهایی که خرابکاری شده رو سفید کنن. منم تو اتاق خودمون نشستم و دارم مینویسم.

انشالله که زودتر بیایی و باعث گرما بخشیدن به این خونه بشی.

اگه خدا قسمت کنه و امام رضا(ع) بطلبه قراره امسال هم مثل پارسال تاسوعا و عاشورا بریم مشهد. انشالله که تو هم طلبیده بشی و با هم بریم رواق امام خمینی مراسم شیرخوارگان حسینی........

[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

روزهایی که بی تو گذشت را خیالی نیست

در دلم ولوله ای است

برای روزهایی که بی تو *خواهد گذشت ...*

برگرفته از: مسیحا

[ ۱۳٩٢/٧/٦ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

بهانه ی این پست دلگیری یه سری از دوستان از من بود که گفتم فقط و فقط دختر!

راستش اولین دلیل ما برای انتخاب دختر علاقه بیش از حد ما بود، هم من و هم شوهرم کشته و مرده ی دختریم. در گام دوم مسئله محرمیت باعث شد که روی انتخابمون مصمم تر بشیم چون ما در حال حاضر هیچ گزینه شیردهی نداریم و برای دختر هم تنها راه محرمیت با پدرشوهرم رو داریم ( البته بگم که شاید بیشتر فکر کردیم و تحقیق کردیم و به این نتیجه رسیدیم که حتی این کار رو هم نکنیم و از فتوای آیت الله صانعی تبعیت کنیم ). اینو گفتم چون ممکن بود اگه شرایط شیردهی داشتیم محرمیت رو نسبت به علاقه در اولویت قرار میدادیم.

گذشته از همه ی اینها ذهن من برای پذیرش دختر پرورش پیدا کرده، قبول دارم دختر و پسر نداره ولی اصلا دوست ندارم اگه یه روز پسر گرفتیم بعدها بگم کاش دختر انتخاب کرده بودیم. برای اینکه بهتر منظورم رو درک کنید یه مثال میزنم که همتون خوب درکش میکنید. خیلی از زوج هایی که بچه دار نمیشن هنوز حاضر نیستن که بچه ای رو به فرزندخواندگی بگیرن ولی امثال ما با آغوش باز به استقبال این قضیه رفتن، حکایت ما هم همینه، هنوز نتونستیم با پسر کنار بیایم.

چه بسا اگه خدا بخواد هیچ شکی ندارم شاید یه روز من بیام همینجا و بگم که تصمیم گرفتیم یه پسر رو مهمون خونه دلمون کنیم. تا اینجا تصمیم به فرزند دختر داریم ولی اگه خدا توی تقدیرمون برای ما پسر نوشته باشه ما هم تسلیم خدای بزرگ هستیم.

یه سری نشونه ها هم دیدم که احساس میکنم قراره خدا دخترمون رو به آبروی حضرت زهرا(س) بهمون بده و به همین خاطر نیت کردیم اسم گل دخترمون رو بذاریم "زهرا".

کاری کردین که آخر اسم دخترم رو لو دادم.

بازم از خدا میخوام که هر چی خیر و صلاحمون هست برامون مقدر کنه.

الهی آمین

[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلامی دوباره به همه ی دوستای گلم

ممنونم از همتون که توی این مدتی که نبودم جویای احوالم بودید و معذرت میخوام که بی معرفتی کردم و هیچ خبری ازم نبود.

راستش این چند روز حسابی دلم گرفته بود و به معنای واقعی افسرده شده بودم٬ عملا خودم رو باخته بودم و هیچی برام مهم نبود. به وبلاگم سر میزدم و نظراتتون رو میخوندم ولی حتی توان این رو نداشتم که بخوام نظرات رو تایید کنم. بازم از همتون عذرخواهی میکنم.I'm Sorry

علیرغم اینکه طی دو هفته گذشته ۵ تا عروسی دعوت بودیم و رفتیم و به مدت یک هفته کامل اقواممون از شهرهای دیگه اومده بودن و توی خونه مامانم اینا بودن و منم اونجا بودم ولی ته دلم همیشه گرفته بود. واین روند افسردگی تا دیروز ادامه داشت و هر روز بی حوصله تر از روز قبل بودم. گذشته از همه ی اینا این چند روز درگیر مراسم خواستگاری و بله برون برادر شوهرم هم هستیم. و من به راحتی هر چه تمام تر داشتم این شادی ها رو از دست میدادم. تا اینکه دیروز به خودم اومدم و دیدم فقط دارم عمرم رو و خوشی های زندگیم رو خیلی راحت از دست میدم و این شد که از دیروز دختر خوبی شدم و از صبح که بیدار شدم از نظافت خونه شروع کردم و روند زندگیم رو عوض کردم. الان هم که دارم برای شما مینویسم خدا رو شکر حالم خوبه خوبه.لبخند

و اما اندر حکایت های ما و دخترمون:

تمام این دلمردگی ها به خاطر این بود که هیچ خبری از دخترم نشد و اینکه من قول داده بودم ۱۶شهریور دخترم رو در آغوش میکشم. هفته ای دوبار تماس با بهزیستی ادامه داشت و همیشه در جواب بهم میگفتن دختر نیست. دوشنبه همین هفته حضوری رفتم بهزیستی. رفتم پیش یکی از آشناهامون که تو بهزیستی بود و با اون رفتیم پیش خانم ... و گفتیم چرا دخترمون رو نمیدین. در جواب بهم گفتن چون دختر نیست٬ حتی بهم گفتن در حال حاضر چند تا پسر داریم برو ببینشون هر کدوم رو خواستی همین امروز میتونی با خودت ببری. ولی من گفتم که دختر میخوایم و هنوز تحملم تموم نشده و بازم صبر میکنیم. بعد از اون آشنامون و بقیه همکارای بهزیستی که توی اتاق بودن داشتن منو راضی میکردن که پسر ببریم و منم روی یه پا وایسادم و گفتم فقط دختر. خلاصه بعد از اون روز فهمیدم حالا حالاها باید منتظر بمونیم و ما همچنان در دوران سخت انتظار به سر میبریم.خیال باطل

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

دلم خیلی گرفته٬ هیچ خبری از دخترم نیست. انگاری که مثل من عجله نداره٬ مثل من بیقرارم نیست. دچار بی هویتی شدم. بی احساس شدم. نه روی زمینم نه تو آسمونا! هفته ای دوبار زنگ میزنم بهزیستی٬ هر دفعه هم بهم میگن که دختر نیست. آخه من قول داده بودم ۱۶ شهریور٬ روز دختر٬ دخترم توی آغوشم باشه. ولی نیومدی...

دوست دارم دوباره قول بدم که این دفعه مطمئنم توی دهه کرامت خدا دخترم رو به کرامت خودش بهم میده. ولی میترسم. شاید ایمانم به خدا ضعیف شده که این حرفا رو میزنم. آخه کسی که توکل میکنه به خدا نباید از این حرفا بزنه٬ از یه طرف هم میگم نباید امیدم رو از دست بدم و هر لحظه که صدای تلفن میاد منتظر خبری از تو هستم.

دلم گرفته.....

[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

راستش اولین خریدی که برای دخترم داشتم چند تا گیره مو بود که اردیبهشت امسال برای اولین بار رفتیم کیش و از اونجا براش خریدم. قصد داشتم لباس خوشگل هم که دیدم براش بخرم٬ راستش لباس هاش خوشگل بودن ولی قیمت هاش سر به فلک میکشیدن. برای همین خواستم یه یادگاری از سفرمون براش داشته باشم که این گیره ها رو برای دخترم خریدم. اینم عکسش:

امروزم رفتم از یه مغازه لباس بچه که تازه تو شهرمون باز شده بود براش لباس خریدم.

فروشنده ازم پرسید برای چند سال میخواین؟ منم خوشحال گفتم کوچولویه٬ تازه به دنیا اومدهconnie_rockingbaby.gif

داشتم از ذوق زدگی بیش از حد می مردم٬ آخه منم مثل بقیه مامانا داشتم برای دخترم خرید میکردم. لباسا رو که خریدم اومدم خونه و نگاشون میکردم و گریه میکردم. میگفتم یعنی من اون روزو میبینم که این لباس ها رو تن گل دخترم بکنمخیال باطل

به امید اون روز

این عکس لباس هایی که خریدم

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

میخوام باهاتون درد و دل کنم٬ دوست دارم بعد از اینکه حرفامو شنیدین نظرتون رو بگید.

همین جوریش من کلا تو آسمونا بودم و هر شب با فکر و خیال بچه ام خواب میرفتم و شبا خوابشو میدیم. دیگه وای به حال الان که حسابی هوایی شدم. میدونم زیادی خوشبین هستم و به خودم دارم امیدواری میدم. من رو حساب حرف چند ماه پیش بهزیستی که بهشون گفتم ما رو هم بفرستین دنبال کارهای پزشک قانونی و ...٬ در جواب بهمون گفتن چون یک ماه عدم سوء پیشینه اعتبار نداره ما باید توی یک ماه به خونواده هایی که کاراشون رو انجام دادن بچه بدیم. حالا ما هم جزء خونواده هایی هستیم که رفتیم کاراها رو انجام دادیم و کمتر از یک ماه انشالله دخترمون کنارمونه٬ بعدشم خود بهزیستی بهمون گفت باهاشون در تماس باشیم تا وقتی دختر براشون اومد خبردار بشیم و بهمون گفتن که آماده باشین.

حالا با این اوصاف بهم حق میدین که هر لحظه منتظر تلفن باشم و اینکه همه چی رو برای ورود دخترم مهیا کنم یا نه؟!

حالا امروز به مامانم میگم دیگه میخوایم بریم سرویس خواب بخریم میگه دست نگه دار تا بچه رو بهتون تحویل بدن بعد بخر٬ چون معلوم نیست کی بهتون بدن و ممکنه مدل عوض بشه (تو پرانتز بهتون بگم که کلا مامان من آدم منطقی هست و همیشه تو کارهاش با اطمینان جلو میره). راستش این حرف رو که زد خیلی دلم گرفت٬ مطمئن هستم که مامانم حال و روز منو درک نمیکنه. بعدش به مامانم گفتم که اونایی هم که خودشون حامله میشن از ۹ماه قبل شروع به خریدن سیسمونی میکنن و اون وقت ما نخریم٬ در جواب بهم گفت که اونا مطمئن هستن که ۹ ماه بعد بچشون پیششون هست. منم گفتم که منم مطمئنم که بچه ام یک ماه دیگه پیشم هست و در ضمن ممکنه اون کسایی که حامله میشن بچه شون به نه ماه نرسه و دور از جون بمیره ولی هیچ وقت امیدشون رو از دست نمیدن. و دیگه مامانم هیچ حرفی برای گفتن نداشت و منم خیلی سریع بحث رو عوض کردم.

ولی بعدش خیلی دلم گرفته بود٬ اینم جزء سختی های ما مادرهایی هست که داریم بچمون رو تو قلبمون پرورش میدیم نه تو شکممون. و این بزرگ شدن توی قلب٬ به چشم خیلی ها نمیاد!

من ایمان دارم به لطف خدا که دخترم کمتر از یک ماه دیگه تو بغل خودم هست.

راستی برای اینکه امیدم رو از دست ندم بعد از خونه مامانم رفتم اولین لباس گل دخترم رو خریدم که تو پست بعدی راجع بهش براتون میگم و عکساش رو میذارم.

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

خدا رو شکر هر جا میریم خبر بازگشت محمدطه هستتشویق

خواستم منم توی این خبر خوشحال کننده سهیم باشمقلب

http://www.92329.blogfa.com/

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام دوباره به همه ی دوستای گلمقلب

جونم براتون بگه که ما چهارشنبه صبح (23مردادماه) رفتیم بهزیستی. اونجا بهمون سه تا نامه دادن٬ یکی معرفی به یه دکتر روانپزشک٬ یکی تشخیص هویت و یکی هم پزشک قانونی. سریع رفتیم پزشک قانونی٬ بعد از یه ساعت انتظار صدامون زدن گفتن بریم زیرزمین آزمایش عدم اعتیاد بدیم و قرار شد جوابش شنبه آماده بشه. آزمایش که دادیم چهار تا نامه دادن (متخصص زنان٬ متخصص داخلی٬ روانپزشک٬ آزمایش ایدز و هپایت و...)

بعدش بلافاصله رفتیم آگاهی برای عدم سوء پیشینه که متاسفانه کارت پایان خدمت شوهرم همراهمون نبودکلافه (البته بهتر که نبود چون مجبور شدیم بیایم شهر خودمون انجام بدیم که دو روزه جوابش آماده شد ولی اگه مرکز استان انجام میدادیم یک هفته طول میکشیدعینک).

بعدش رفتیم آزمایش ایدز و ... را دادیم و اونم قرار شد شنبه عصر جوابش آماده بشه. بعد از اون رفتیم مطب روانپزشکی که خود بهزیستی معرفی کرده بود٬ تا ساعت ۲ بعدازظهر طول کشید. رفتیم یه استراحت کوتاه کردیم و نهار خوردیم دوباره ساعت ۴ عصر راه افتادیم سمت مطب های دکتر. اول رفتیم روانپزشکی که پزشک قانونی معرفی کرده بود و بعدش متخصص داخلی و متخصص زنان آزاد بودیم هرجا میخواستیم بریم٬ ما هم دنبال خلوت ترین مطب ها گشتیم. ساعت ۹ شب کارمون تموم شد و بعدش راه افتادیم به سمت شهرمون٬ آخه شوهرم فرداش باید میرفت سر کار.ناراحت

پنج شنبه صبح رفتیم آگاهی شهرمون و انگشت نگاری رو انجام دادیم و قرار شد شنبه صبح بریم جوابش رو بگیریم و ببریم دادسرا. شنبه صبح انگشت نگاری رو از آگاهی گرفتیم و بردمش دادسرا٬ بعد از یک ساعت نامه عدم سوء پیشینه رو دادن و کارمون تموم شد. قرار بود عصر با شوهرم بریم مرکز استانمون جواب آزمایش رو بگیریم و فردا صبح بریم پزشک قانونی که متاسفانه دو تا از همکارهای شوهرم نبودن و نتونست مرخصی بگیره و قرار شد صبح یکشنبه (یعنی امروز) خودم تنها برم.

اذان صبح رو که گفتن شال و کلاه پوشیدم و خوشحال راه افتادم. ساعت هفت و نیم رسیدم آزمایشگاه و جواب رو خواستم که بهم گفتن فقط عصرها جواب میدن. هر چی التماس و خواهش کردم هیچ فایده ای نداشت تا اینکه اشکم دراومد٬ ولی بازم فرقی نکرد و بهم گفتن برو عصر بیا٬ منم که با یه دنیا امید اومده بودم تموم نقشه هام برآب شد. زنگ زدم به شوهرم و های های گریه کردمگریهگریهگریه و ماجرا رو بهش گفتم٬ اونم که حال منو دید بهم گفت همونجا بمونم ببینه میتونه آشنایی پیدا کنه یا نه. منم رفتم روی صندلی های محوطه بیرون نشستم و زار زار گریه میکردم که چرا باید اینجوری بشه٬ ما همینجوریش تو این مسیر سختی میکشیم چه برسه به اینکه اینجور مشکلاتی هم بخواد پیش بیاد و گریه من ادامه داشت تا اینکه شوهرم زنگ زد و گفت یکی از دوستام که دانشگاه علوم پزشکی کار میکنه تو راهه و داره میاد پیشت٬ منو میگی انگار که دنیا رو بهم دادن و به خاطر اینکه بیشتر از این ضایع نباشه که گریه کردم دست از گریه کردن برداشتم و منتظرش نشستم تا اومد و با پارتی دوست شوهرم جواب آزمایش رو بهم دادن ( خیلی قوانین مسخره ای داریم ). بعدش دربست گرفتم و رفتم پزشک قانونی٬ بعد از دو ساعت ونیم انتظار جواب آماده شد و مستقیم رفتم بهزیستی. همه مدارک رو تحویل دادم و قرار شد باهاشون در تماس باشم تا وقتی که دخترم بیاد.

باورم نمیشه٬ این یعنی در کمتر از یک ماه دیگه دخترمون پیشمونه. من که به شوهرم گفتم روز دختر (16 شهریور) حتما دخترمون کنارمونه. خیلی خوشحالم٬ تو پوست خودم نمیگنجم.

برامون دعا کنید یه دختر صحیح و سالم خدا بهمون عطا کنه. دعا گوی همتون هستم.

[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام دوستای گلم

بالاخره ما رو هم فرستادن دنبال کارهای ‍‍‍‍‍‍‌پزشک قانونی و...نیشخند

ببخشید این چند روز مهمون برامون اومده؛ توی اولین فرصت میام و مفصل براتون تعریف میکنم

[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

ما که با دیدنش کلی دلمون غش و ضعف رفتقلب

گفتیم شاید شما هم کمی نیازمند غش و ضعف باشیدنیشخند

http://s1.picofile.com/file/7887962789/Maast_Mikham.mp4.html

[ ۱۳٩٢/٥/٢٠ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

توی این پست میخوام لیست کتاب هایی که راجع به فرزندخواندگی نوشته شده رو بیارم، پنج کتاب اول رو از وبلاگ فرزندخوانده پیدا کردم که PDF دوتاشون توی سایت بهزیستی هست (آدرسشون رو هم گذاشتم). بقیه رو هم خودم پیدا کردم. یه خواهشی هم از دوستای گلم دارم اینه که اگه کتاب دیگه ای رو میشناسن معرفی کنند تا همه مون ازش استفاده کنیم.

1- فرزندپذیری، مولف: رضا رزاقی

http://www.behzisti.ir/Publications/Show.aspx?id=46

2- افکار پنهانی یک مادر فرزندپذیر، ترجمه : مهدی کامکار

3- پاسخ‌های اساسی به پرسش‌های دشوار درباره‌ی فرزندخواندگی ( آنچه کودکان باید بدانند )، مترجم : محسن جزایری 

4- فرزندخواندگی، نویسنده: صادق شریعتی نسب

5- حقوق کودکان فاقد سرپرست قانونی، تالیف : فاطمه رضایی، دکتر ولی ا... نصر ، حمیدرضا الوند

http://www.behzisti.ir/Publications/Show.aspx?id=235

6- فرزندخواندگی در اسلام، تالیف: حجت الاسلام حسن عالمی طامه

7- ارتباط با کودکان از طریق داستان، ترجمه: منیژه بهبودی، سید جلیل شاهری لنگردوی

8- شاید فراموشت کنم، حسن رحیم پور

9- فرزندخوانده، جلال صفار زاده (از وجود داشتن این کتاب زیاد مطمئن نیستم)

[ ۱۳٩٢/٥/٢٠ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

واااااااااااای اینقدر خوشحالم که حد نداره، اینقدر زنگ زدم بهزیستی که بیچاره شون کردم

قراره چهارشنبه هفته آینده همراه با 3قطعه عکس بریم بهزیستی. حالا اینکه چه اتفاقی قرار بیفته رو نمیدونم، ولی همین که یه قدم میریم جلو برای من یه دنیا هست.

حال و روز الان من اینجوریه

برامون دعا کنید هر چی زودتر به دخترمون برسیم

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

لطفا اطلاع رسانی کنید

http://www.92329.blogfa.com/

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام به دوست عزیزم مینا که با دقت مطالب من رو خوندیدوتمام دوستان عزیزم.
تو نوشته هام گفتم که خودم به دادگاه استانمون مراجعه کردم و راجع به محرمیت و قوانین ارث تحقیق کردم.بهم گفتن از لحاظ قانونی جنین اهدایی مثل بچه خودتون میمونه ولی شرعیش به ما مربوط نمیشه. مرجع تقلید ما آقای خامنه ای هست که زنگ زدیم به دفترشون و اونجا به ما گفتن که جنین اهدایی به شما محرم نمیشه و ارث هم نمیبره, عملا حکم فرزند خوانده رو داره. حتی بهشون گفتم که این بچه شیر منو خواهد خورد که گفتن مهم نطفه هست که به شما تعلق نداره (حالا بماند که  زن غریبه به بچه یکی دیگه شیر میده و محرم میشه!). هر چند پذیرش این قضیه برای خودم هم سخته.
پس مطمئن باشید من همین جوری حرفی نزدم و بدونید که این پاسخی که دفتر آقای خامنه ای داده روی تصمیم ما اثر گذاشت. مسولیتش میمونه با اونها! ما تصمیم داشتیم اگه جنین اهدایی رو انتخاب کنیم به کسی نگیم و اگر واقعا محرم نباشه یعنی تمام عمر مسئول محرمیت اون بچه ما بودیم. حتی دین ما میگه که اگه الان سینه من به هر طریقی شیر داشته باشه و من به فرزنده خوانده شیر بدم به من محرم نمیشه.

راجع به اینکه الان میخواهیم دختر بگیریم فقط برامون مهمه که دخترمون به شوهرم محرم بشه. و میدونیم که به بقیه نامحرمه و از اونجا که تصمیم داریم به همه و خود دخترم بگیم پس مشکلی نداره و انشالله رعایت میکنیم.

[ ۱۳٩٢/٥/٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

کودکی که قربانی اشک گرفتن از پامنبری‌های ماه عسل شد!

http://www.iranadoption.com/?p=716

[ ۱۳٩٢/٥/٥ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

ناشکری نمیکنم ولی خسته شدم!

خسته شدم بس که هی ماه های انتظار رو شمردم، هی پیش خودم حساب و کتاب های الکی کردم تا ببینم کی بهت میرسم!

خسته شدم بس که رفتم توی نی نی وبلاگ و آخرین وبلاگ های به روز شده رو باز کردم و رفتم عکساشون رو از بدو تولد تا به امروز دیدم!

خسته شدم بس که تو اینترنت سرچ کردم فرزندخوانده، وبلاگ فرشته آسمونی، وبلاگ فرزند خوانده، فرزند پرورشگاه و ... !

خسته شدم بس که رفتم عکس لباس های نی نی ها رو نگاه کردم و تو گوگل سرچ کردم دکوراسیون اتاق کودک!

خسته شدم از بس که رفتم خاطرات مادرای باردار رو خوندم. خوندم از اینکه امروز تصمیم گرفتن بچه دار بشن و شکر خدا یک ماه بعد دوتا خط بی بی چک رو دیدن. خوندم از اینکه سال ها انتظار و دارو و درمان و بالاخره لطف خدا شامل حالشون شد و صاحب یه فرشته شدن. و اینکه خوندم سالهای ساله که هنوز در حسرت این نعمت الهی هستن!

کمی خسته ام!

شاید فردا بیایم و حالم خوب باشد!

[ ۱۳٩٢/٥/۳ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

نمیدونم دیشب کی برنامه ماه عسل رو دیده، ولی مطمئنم هر کدومتون که پا تو این راه گذاشتین یا میخواین بذارین بدون شک دلتون لرزیده و اشکتون جاری شده( تو پرانتز بگم که کاری ندارم به اینکه آیا روند ماه عسل درسته یا نه؟!)

از اونجایی که داستانشون یه جورایی با زندگی ما یکی بود این پست رو مینویسم.

شاید امسال از همان روز اول ماه رمضان دوست داشتم توی برنامه ماه عسل به موضوع فرزند خواندگی پرداخته میشد، حتی به ذهنم زد که بهشون زنگ بزنم و پیشنهاد بدم، دیشب که دیدم داستانش مال ماست محکم نشستم و با بند بند وجودم برنامه رو دیدم، داستانشون داستان دردناکی بود، راستش رو بگم من تو خودم نمیبینم که همچین صبری داشته باشم. ولی احسنت به این پدر و مادر.

خودم که گریه امونم نمیداد، دوست داشتم اون لحظه دخترم کنارم بود و محکم میگرفتمش تو بغلم. هر پدر و مادری آرزوی سلامتی برای بچه شون دارن. منم آرزو میکنم که دخترم هر کجا که هست صحیح و سالم باشه. به امید پایان انتظار برای همه پدر و مادرهای منتظر...

 

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

نمی دونم چرا بعضی روزا خیلی سخت می گذره، یه لحظه هایی میشه که احساس میکنم حتی یه روز دیگه هم نمیتونم صبر کنم، ولی در عوض یه موقع هایی میشه که اینقدر آرومم که فقط میگم خدایا شکرت.

هر هفته کارم شده زنگ بزنم بهزیستی ببینم نوبتمون شده یا نه، بهم گفتن پسر بخوای هست ولی ما دختر میخوایم. یه جورایی داره کم کم صبرم تموم میشه. امروز که زنگ زدم گفتن اتفاقا امروز یه دختر آوردن ولی قلبش مشکل داره و الان بردنش برای اکو. خیلی دلم گرفت. اصلا راستشو بخواین بعد از مدت ها امروز دوباره بهم ریختم. کلی نشستم گریه کردم، که چرا باید یه بچه معصوم به دنیا میاد مریض باشه. چرا من باید شب و روز دعا کنم یه مادر حاضر بشه که بچه اش رو رها کنه تا من بهش برسم. اینو نمیخوام. کاش همه ی مادرا بچه شون رو میخواستن. ولی شاید این هم چرخه ی روزگار باشه که یکی بچه رو نخواد و یکی دیگه تمام زندگیش همون بچه باشه.

دعا میکنم تمام مادرها بچه هاشون رو با تمام وجود دوست داشته باشن و اگه خدای نکرده نخواستنشون حداقل کاری میکنن این باشه که توی نه ماه بارداری مواظبشون باشن تا سالم به دنیا بیان.

[ ۱۳٩٢/٤/۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام به همه دوستان و مخصوصا سحر عزیز

ازم پرسیدی که چرا راه های دیگه رو امتحان نکردیم و زود رفتیم سراغ فرزندخواندگی. به خاطر مشکلی که داشتیم فقط دو تا راه برامون مونده بود، یکی فرزندخواندگی و یکی اسپرم یا جنین اهدایی. اولین روزی که فهمیدیم بچه دار نمیشیم یه حس خیلی خوب راجع به فرزندخواندگی داشتم ولی کم کم این حسه کم رنگ شد تا وقتی که دیگه مطمئن شدیم از لحاظ پزشکی هیچ راهی نداریم تصمیم گرفتیم برای جنین اهدایی. دلیل اینکه اسپرم رو انتخاب نکردیم مشکل روانی کار بود. شوهرم بهم این اختیار رو داد که هر انتخابی میخوام بکنم. منم دوست داشتم حداقل نصف بچه مال خودمون باشه ولی مطمئن بودم شوهرم ته دلش راضی نبود و فقط و فقط به خاطر من راضی به این کار بود که بالاخره خودم گفتم که اگه قراره بچه شوهرم نباشه بذار بچه منم نباشه، میخواستم حسمون نسبت به بچه یکی باشه. خلاصه رفتیم دنبال کارای جنین اهدایی ولی قرار شد کسی نفهمه. تنها کسی که میدونست برادرشوهرم و مامانم بود. اتفاقا روزی که با مامانم راجع به این قضیه صحبت کردم زیاد موافق این کار نبود و بیشتر نظرش رو فرزندخواندگی بود. بیشترین دلیلی که باعث شد بیخیال جنین اهدایی بشیم این بود که توی بیمارستان مهر نامه دادگاه نمیخوان و چون ما نمیخواستیم کسی بفهمه و عجله داشتیم برامون گزینه مناسبی بود ولی بعد که فکر کردیم گفتیم شاید توی بقیه موارد هم سختگیری نکنن، مثلا طرف اهداکننده یه بیماری داشته باشه و ما ندونیم و بیمارستان هم آزمایش انجام نده، چون سلامت اهدا کننده رو دادگاه تایید میکنه نه بیمارستان. شوهرم هم گفت که حاضر نیست به خاطر بچه سلامت من به خطر بیفته واین بهانه ای شد که کم کم بیخیال جنین اهدایی شدیم و رفتیم سراغ فرزند خواندگی و اینکه اگه خدا بخواد خودش بچه خودمون رو بهمون میده. علیرغم اکثر مردها خدا رو شکر شوهرم اصلا با فرزندخواندگی مشکلی نداره و مشتاق تر از من. البته ما بحث محرمیت هم برامون مهم بود که طبق تحقیقاتی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که شرایط جنین اهدایی مثل فرزندخواندگی هست و این باعث شد که مطمئن تر بریم طرف فرزندخواندگی.

سحر جان احساس آدم خیلی مهمه، شاید برای شما پذیرش جنین یا اسپرم اهدایی نسبت به فرزندخواندگی خیلی بهتر باشه و یا برعکس. من احساس میکنم خدا ما رو انداخته توی این مسیر، آخه روزهایی که ما دنبال کارهای جنین اهدایی بودیم توی وبلاگ یکی از دوستان میخوندم که شرایطشون مثل ما بود و بدون اینکه برن سراغ جنین اهدایی رفته بودن دنبال کارهای فرزندخواندگی و من اون روز برام خیلی عجیب بود که چرا حاضر نشدن حتی برای یک بار این راه رو هم امتحان کنن. ولی الان خوب درکشون میکنم، چون خدا اونا رو گذاشته توی این مسیر.

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

الان که دارم اینو مینویسم دلم خیلی گرفته، دوباره یه کمبودی تو زندگیم حس کردم. رفتم تو وبلاگ یکی از مادرای منتطر که بچه اش به دنیا اومده بود، عکسشو گذاشته بود، خیلی ماه بود، خدا براشون حفظش کنه. توی پست جدیدش از حس مادرشدنش نوشته بود، از آخرین لگدهایی که بچه اش تو شکمش میزد، از اولین گریه ی بچه اش، از اولین...، از اولین...، از اولین هایی که شاید من هیچ وقت نبینم. خدایا میدونم آدم بدی هستم ولی چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

کجایی که هق هق گریه های منو نمیبینی

خسته ام.................  خیلی خسته ام

شاید بدترین آدم ها و گناهکارترین زن ها این حس مادر شدن رو طلب کنن، پس اگه منم بدترین آدم باشم بازم این احساس تو وجودم نمیمیره.

وقتی  فهمیدم یکی از فامیلامون 3ماهه که بارداره بهش حسودیم شد، نه از باب اینکه چرا اون داره، خدا براشون حفظش کنه ولی حسودیم شد. وقتی راجع به این قضیه جلوی من صحبت میکردن یه حس حقارت بهم دست داده بود، یه حس کمبود، یه حس تلخ تلخ.

خدایا کمکم کن، مطمئنم منو میبخشی، چون میدونی چی میگم، ناشکری نمیکنم، بابت تمام داشته و نداشته هام شکرت.

عزیزدلم میدونم میای و این حرفا رو میخونی، ازت میخوام که منو ببخشی، حالم خیلی خراب بود، خواستم بنویسم تا روزی که به فرشته آسمونیمون رسیدیم یادم باشه برای داشتنش چه حسرت ها کشیدم.

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

دوشنبه، دوم اردیبهشت، نوبت مشاوره داشتیم. ساعت 8 باید توی بهزیستی میرفتیم. سر ساعت 8 اونجا بودیم، نفر ششم بودیم، پنج نفر زودتر از ما اومده بودن. کم کم بقیه هم اومدن. همه مدل زوجی دیده میشد، یکی ساده بود یکی دیگه خودش رو گرفته بود، یکی استرس داشت یکی هم مثل ما خوشحال بود، ما توی این زوج ها جوان تر بودیم، فقط یکیشون از ما هم جوان تر بودن، سنشون خیلی پایین تر از ما هم میخورد. زوجی که کنار ما بودن بعد از 18 سال اومده بودن. بهمون گفتن که وقتی ما رو دیدن غبطه خوردن که چرا مثل ما زود اقدام نکردن و 18 سال انتظار کشیدن، بهشون گفتم که تقصیر اینه که دکترا ما رو زود ناامید کردن که گفت اتفاقا ما چند بار ivf هم کردیم ولی نشد. خلاصه هر کسی یه جور بود. بعد دو ساعت نوبتمون شد و رفتیم داخل. ریز مشخصات خودمون و خانواده هامون رو پرسیدن و یه سری سوال راجع به اوضاع مالی و میزان علاقه مون به بچه پرسیدن. آخرش هم قرار شد هفته آینده نتیجه رو بپرسیم و بقیه مراحل. فکر نمیکنم جایی از کارمون ایراد داشته باشه. انشالله که هفته آینده قبولمون میکنن و میریم تو لیست انتظار.

[ ۱۳٩٢/٢/٤ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

روز 28 اسفند سال 91 دوباره زنگ زدم بهزیستی و پرسیدم که میتونن برای فروردین بهمون نوبت بدن یا نه، که بهم گفتن بعد از تعطیلات زنگ بزنم. هر چی عید پارسال برام بی روح بود و ترس این رو داشتم که جواب حرفای فک و فامیل رو چی بدم در عوض عید امسال خیلی راحت بودم، حس این رو داشتم که حامله ام. هر کی که بهم گیر میداد که چرا بچه ندارین بهشون میگفتم که ما میخوایم ولی خدا نمیخواد و بهشون گفتم که دنبال کارای فرزندخواندگی هستیم. عید امسال یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد، خیالم راحت بود، آروم بودم. دقیقا مثل تمام مادرا که بچه رو 9 ماه تو شکمشون بزرگ میکنن، بچه منم روز به روز داره تو قلبم رشد میکنه. هر روز که میگذره بیشتر میخوامش و بیشتر بهش وابسته میشم.

روز 5 فروردین زنگ زدم بهزیستی و بهم گفتن که هفته آینده دوباره زنگ بزنم. شنبه هفته بعد زنگ زدم که بهم گفتن برای فروردین نمیتونن بهمون نوبت بدن. و حالا ما منتظر دوم اردیبهشت هستیم. نزدیک به 18 روز دیگه. مامانای دیگه روزشماری میکنن که مثلا 18 روز دیگه باید برن سونوگرافی تا ببینن بچه شون سالمه یا اینکه ببینن دختره یا پسر، ما هم اینجوری روزشماری میکنیم. شیرینی روزشماری منم بیشتر از بقیه مادرا نباشه کمتر نیست.

سر سفره هفت سین امسال برای بچه ام دعا کردم. بهش گفتم کنارم نیستی ولی شاید الان وجودت تو این دنیا شکل گرفته باشه. از خدا خواستم که مواظبت باشه و صحیح و سالم تو رو به دست ما برسونه. نمیخوام ناشکری کنم ولی کاش پیش خودم بودی....

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سلام دوباره به تمام عزیزانی که منو همراهی میکنن، سال نو همتون مبارک باشه و انشالله توی سال جدید هر چی که خیره خدا براتون پیش بیاره.

توی پست قبلی گفتم که ما تصمیم به فرزندخواندگی گرفتیم. تنها ترسی که داشتیم این بود که نکنه خونواده هامون مخالفت کنن. از طرف خونواده خودم خیالم راحت تر بود ولی از طرف خونواده شوهرم خیلی میترسیدم مخالفت کنن، البته ما تصمیممون رو  گرفته بودیم حتی اگه بقیه هم مخالفت میکردن. با خونواده خودم صحبت کردم و خدا رو شکر استقبال کردن. نوبت به خونواده شوهرم رسید، یه شب رفتیم اونجا و قضیه رو گفتیم، بر خلاف انتظاری که داشتیم خیلی راحت قضیه رو پذیرفتن و حتی بهمون گفتن که اگه خدا بخواد بچه دوم رو به خودتون میده. انگار دنیا رو بهمون داده بودن، آخه همینکه پدر و مادرامون تو این راه پشتمون بودن برامون یه دنیا امید بود. همیشه خدا رو شکر میکنم که اگه به خودمون بچه نداد در عوض یه دل بزرگ داد. نمیدونم چه حسیه دارم که احساس میکنم اینجوری خیلی خوشبخت ترم.

بعد از تحقیقاتی که کردیم فهمیدیم که باید به بهزیستی شهری که سکونت داریم مراجعه کنیم، بعد از اون معرفیمون میکنن به بهزیستی استان. صبح روز دوشنبه 91/11/09 با مامانم رفتیم بهزیستی شهرمون و درخواست دادیم. یه سری فرم دادن پر کردم و قرار شد روز بعد بیان بازدید از خونمون. دو روز بعد که رفتم بهزیستی گفتن بازدید نمیخواد و سوالا رو از خودم پرسیدن ولی گفتن شوهرم رو باید ببینن، که بهش زنگ زدم و اونم مرخصی گرفت اومد. وقتی همه مدارک آماده شد گفتن خودمون میفرستیم و بعدش خبرتون میکنیم. چون خیلی عجله داشتیم گفتیم مدارک رو خودمون میریم تحویل بهزیستی استان میدیم که خوشبختانه قبول کردن. بهمون توصیه کردن که برای دفعه اول دوتامون باهم بریم. صبح روز شنبه 91/11/14 دوتامون رفتیم بهزیستی و مدارک رو دادیم و قرار شد نوبت مشاوره بهمون بدن. فرستادنمون پیش یه خانم دیگه که اونم بهمون گفت برای تیر میتونم بهتون وقت بدم. دنیا رو سرمون خراب شد، فکرش رو میکردم وقتی همه کارا تموم شد ممکنه یک سالی تو لیست انتظار باشم نه اینکه برای یه مشاوره هم 5 ماه منتظر بمونیم. چاره ای جز قبول کردن نداشتیم. اومدیم بیرون و روی صندلی ها دوتامون نشستیم، حسابی شوکه شده بودیم ولی هیچ چاره ای نداشتیم. به هر دری زدیم و به هر آشنایی که تو بهزیستی داشتیم زنگ زدیم ولی نشد که نشد. توکل کردیم به خدا و گفتیم حتما خودش بهتر میدونه و منتظر موندیم. ولی دست برنداشتیم، بهزیستی استان گفت حتما باید بیان بازدید، به بهزیستی شهرمون گفتیم و روز بعدش اومدن بازدید کردن و گزارش رو خودمون تحویل بهزیستی استان دادیم. سه دفعه بعدش رفتم بهزیستی تا اگه کسی انصراف داده باشه به جاش مارو بذارن که دفعه سوم به خواست خدا گفتن میتونیم برای اردیبهشت بهمون نوبت بدن، دنیا رو بهم دادن، آخه دوماه برای ما یه عمر بود. حتی قرار شد خبر بگیرم که اگه تو ایام عید بچه زیاد تحویل بهزیستی بدن شاید بتونیم یه وقت مشاوره تو فروردین بهمون بدن و انتظارهای شیرین ما شروع شد.

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

(سلام به همگی، سلام به تویی که داری همراه با درد من راه میای، سلام به تو که برات مینویسم تا بدونی تنها نیستی. ببخشین اگه خیلی دیر اومدم، آخه این روزا حسابی درگیرم، بابام حالش خوب نیست کاراشون رو من میکنم، کلا خونه نیستم و وقت آزادم خیلی کم شده. امروز ظهر هم خودم اصرار داشتم بیام نهار رو خونه خودمون بخوریم، آخه دلم برای دوتایی بودنمون تنگ شده بود. تو راه که میومدم هوا ابری بود و به شدت دلگیر، یه آهنگ دلگیرم گذاشته بودم که دیگه همه چی دست به دست هم داد و باعث شد همه کارا رو بذارم کنار و بیام ادامه داستانم رو براتون بگم.)

بعد از حرفایی که اون روز با مامانم زدم حسابی رفتم تو فکر، در واقع مامانم باعث شد که من یه کم فکر کنم، برای یه لحظه هم که شده خودخواهی رو بذارم کنار و عاقلانه تر فکر کنم. اولِ حرفام بگم که تصمیمات هر کس برای خودش محترمه، شاید فکر یکی مخالف فکر من باشه و نظرش هم محترم. یعنی اینکه اگه کسی راهی که ما انتخاب نکردیم رو انتخاب کنه اشتباه کرده، شاید برای اون بهتر باشه. ولی من خودخواهی کردم، حاضر بودم به هر قیمتی که شده بود مادر بشم، شاید حتی برای یه لحظه هم خودم رو جای شوهرم نمیذاشتم و مدام از جنین اهدایی و اسپرم اهدایی حرف میزدم و مدام از مادر شدنم میگفتم. همیشه از احساس شیرین بارداری و مادرشدنم رویا میبافتم. حتی قرار شد که به کسی نگیم و همه فکر کنن بچه خودمونه، در واقع به خاطر اینکه پدر و مادر بشیم حاضر شدیم هویت یه انسان رو مخفی نگه داریم، البته ناگفته نمونه که بیشتر به خاطر حرف اطرافیان بود و اینکه تو فرهنگ ما و اکثر ایرانی ها این کار خلاف عرف هست. از اونجا که ما از لحاظ شرعی هم برام مهم بود بعد از تحقیقاتی که کردیم به این رسیدیم که جنین اهدایی بچه ما نیست و اگه دختر بشه حتی به شوهرم هم محرم نمیشه. یکی میگفت محرم هست یکی میگفت نیست! یکی میگفت به شوهرم و من محرمه به بقیه نیست! حتی پاشدم یه روز رفتم دادگاه، رفتم اتاق مشاوره و گفتم که راجع به مسائل حقوقی و شرعی جنین اهدایی میخوام بدونم که خیلی راحت بهم گفت اطلاعات دقیقی ندارم، خلاصه کلی این اتاق و اون اتاق منو فرستادن تا اینکه بالاخره یکی جوابمو دادم. برام کتاب قانون! رو باز کرد و گفت از لحاظ قانونی مشکلی نداره ولی از لحاظ شرعی رو نمیدونم، البته استدلال کرد که چون قانون تصویب شده پس از لحاظ شرعی مورد نداشته وگرنه قانون نمیشد!!! دیدیم با این راه مخفیانه ای که ما پیش گرفتیم نمیتونیم بیشتر از این جلو بریم، یعنی از ما برنمیومد. این شد که تصمیم به فرزند خواندگی گرفتیم و کلا فکر جنین اهدایی رو گذاشتیم کنار.

صفحه ی جدیدی از زندگیمون باز شد و آرامش به زندگیمون باز گشت.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

برای جنین اهدایی هر جا که فکرش رو بکنید زنگ زدم، اول تصمیم گرفتیم یزد انجام بدیم که گفتن جنین اهدایی فقط اصفهان و تهران انجام میدن. زنگ زدم اصفهان برای دو ماه بعد نوبت میدادن که بیخیال شدیم و رفتیم سراغ تهران. به همه جا زنگ زدم از قبیل بیمارستان امام، بیمارستان خاتم الانبیا، رویان، بیمارستان پیامبران، کلینیک دکتر اشرفی، بیمارستان مهر و ... . رویان بهمون گفت باید دو سه سال منتظر باشید که بیخیال شدیم. آخرش تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان خاتم الانبیا، چون هم بیمارستان بود خیالمون از بابت قانونی بودن راحت بود و هم اونجا پرونده داشتیم. برادر شوهرم رفت تهران و برامون نامه دادگاه برای جنین اهدایی از خاتم الانبیا گرفت. همون روز عصرش من داشتم تو اینترنت سرچ میکردم، رفتم تو نی نی سایت راجع به جنین اهدایی میخوندم که شماره تلفن یکی از واسطه ها(خانم احمدی) رو دیدم. شوهرم که اومد خونه بهش گفتم میخوای زنگ بزنیم ببینیم جریانش چیه، که خوشبختانه قبول کرد و به خانم احمدی زنگ زدیم. تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم و گفتم میخوایم برای جنین اهدایی اقدام کنیم. ایشونم گفتن که دکتر یکشنبه و سه شنبه هستن،اگه میخوای همین فردا که یکشنبه است بیا دکتر ببینتت اگر همه چی اوکی باشه احتمالا همین قبل از عید انتقال رو انجام میدیم. بهم گفت که اسپرم اهدایی نمی خوای استفاده کنی؟، هم هزینه اش نصفه و هم نصف بچه مال خودته، گفتم نه و فقط جنین اهدایی. تلفن رو که قطع کردم از خوشحالی دل تو دلم نبود و قرار شد سه شنبه برم تهران.باز بین جنین و اسپرم افتادم تو شک! با شوشو که صحبت کردم علیرغم اینکه اون حرفی نداشت باز به این نتیجه رسیدیم که از جنین استفاده کنیم. سه شنبه صبح که رسیدم بیمارستان زنگ زدم به خانم احمدی و همدیگه رو دیدیم، با هم صحبت کردیم و اینکه از نکته مثبت این بیمارستان که نامه دادگاه نمیخواد و چند ماه زودتر کارمون انجام میشه. خیلی خوشحال بودم. منتطر نشستیم تا دکتر اومد و من رفتم داخل. دو نفر داخل بودن که معلوم بود یکیشون اهداکننده است و یکیشون گیرنده. حس بدی بهم دست داد که اهدا کننده رو مجبور بودم ببینم. یک سری آزمایش و سونو و عکس رنگی دکتر برام نوشت و قبول کرد که تو شهر خودمون انجام بدم و با خانم احمدی هماهنگ کنم که هر موقع گفت دوباره بیام. از مطب که اومدم بیرون اون دو نفری که داخل بودن با شوهراشون رو دیدم که چهار تایی با هم صحبت میکردن، وقتی دیدمشون خیلی بهم ریختم، پذیرشش برام خیلی سخت بود ولی ترجیح دادم اصلا بهش فکر نکنم. زنگ زدم به خانم احمدی، ازم تاریخ خاله پری رو پرسید و گفت 45 روز بعد باید انتقال بدی که میشد حدود 20 اسفند که بیمارستان مهر از 20 اسفند تعطیله و میفته بعد از عید، خیلی ناراحت شدم ولی بازم نسبت به اینکه قرار بود دنبال کارهای دادگاه باشیم خیلی بهتر بود. قرار شد هر موقع خاله پری شدم بهش خبر بدم و خداحافظی کردم. تنها کسی که از این ماجرا خبر داشت من و شوهرم و داداشش بود و قرار شد به کسی نگیم، از اونجایی که به مامانم مطمئن بودم و میدونستم به کسی نمیگه قرار شد بهش بگم تا اگه کاری پیش اومد در جریان باشه. روزی که رفتم به مامانم گفتم کلی باهام حرف زد و از عواقب کار گفت و اینکه فکر همه جاش رو بکنید و هر جور که صلاح میدونید انجام بدید. حرفای اون روز مامانم باعث شد که من یه کم فکر کنم و خودخواهی خودم رو بذارم زیر پا و بهترین تصمیم زندگیم رو بگیرم که توی پست بعدی براتون مینویسم.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۳ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

هر جور که حساب کردیم نتونستیم به حرف یه دکتر اکتفا کنیم، بهمن ماه سال 90 تصمیم گرفتیم بریم تهران. زنگ زدیم رویان نوبت بگیریم که گفت نوبت نداریم، اردیبهشت 91 تماس بگیرید اگه شد بهتون نوبت میدیم. واقعا نتونستیم صبر کنیم، تصمیم گرفتیم چندجا نوبت بگیریم و همه جا رو بریم، برای کلینیک ابن سینا، بیمارستان خاتم الانبیا، بیمارستان امام خمینی، دکتر نوروزی(فوق تخصص اورولوژی)، دکتر صدیقی(پزشک رویان) و یکی دو جای دیگه نوبت گرفتیم و رفتیم تهران. صبح روز اول رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا، هر دوتامون رو معاینه کردند و گفتن دکتر نوروزی ظهر میاد، بالاخره ساعت 3 بعد از ظهر دکتر اومد، هر دوتامون رفتیم پیش دکتر، راستش خیلی خوشحال بودم دکتر نوروزی رو میدیدم، آخه از تو تلویزیون که میدیدمش خیلی ازش خوشم میومد، ولی اصلا اون انتظاری که ازش داشتم برآورده نشد. شاید دلیلش این بود که توی بیمارستان بود و معمولا دکترا تو بیمارستان اصلا برای بیمار وقت نمیذارن. خلاصه دکتر نوروزی هم گفت امیدی نیست و معرفیتون میکنم برای جنین اهدایی! با کلی اصرار که کردیم گفت یه بار دیگه نمونه برداری انجام بدیم و حدود 20 درصد شانس دارین. قرار شد اگه خواستیم با بیمارستان هماهنگ کنیم برای فردا نمونه برداری انجام بدن. اومدیم بیرون و تصمیم گرفتیم یه دو جای دیگه بریم ببینیم نظر بقیه دکترا چیه. عصر مطب دکتر صدیقی نوبت داشتیم. بلافاصله رفتیم اونجا، یه مطب آروم و بی سر و صدا، نشستیم تا دکتر اومد، نوبتمون که شد رفتیم داخل، شروع کردیم از کارایی که انجام داده بودیم برای دکتر گفتن که بهمون گفت عجله کجا رو دارید، با حوصله همه چی رو ازمون پرسید، ریز به ریز سوال کرد و اونم بهمون گفت که یه بار دگه نمونه برداری انجام بدیم. البته برای شوشو یه سری آزمایش و آزمایش کاریوتایپ نوشت گفت انجام بدین و برای رویان نامه داد که برای بیوپسی بهمون نوبت بدن. از مطب اومدیم بیرون، از دکتر خوشمون اومده بود و از اونجایی که همه ی کارا رو تو رویان انجام میداد تصمیم گرفتیم جاهای دیگه نریم و همین دکتر رو پیگیری کنیم. فرداش رفتیم رویان آزمایش ها رو انجام دادیم که گفتن جواب کاریوتایپ یه ماه دیگه آماده میشه، برای عمل هم احتمالا یک سال دیگه نوبتمون میشه. قبول کردیم و یه انتظار طولانی شروع شد...

به هر دری زدیم تا زودتر نوبتمون بشه و تا اینکه خدا خواست و قرار شد 14آذر بریم برای نمونه برداری، رفتیم تهران و بیوپسی رو انجام دادیم، گفتن جواب یک ماه دیگه آماده میشه که بعد از یک ماه ونیم آماده شد و متاسفانه این بار هم منفی شد. ایندفعه برام پذیرشش خیلی راحت تر بود. تصمیم گرفتیم برای جنین اهدایی اقدام کنیم. با این حساب که به هیچ کس نگیم و بگیم بچه خودمونه...!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

بعد از سه روز دوباره رفتیم برای آزمایش اسپرم! بازم قرار شد ساعت 6 بریم جواب رو بگیریم. این دفعه هم من نشستم تو ماشین و شوهرم رفت جواب رو بگیره، داشتم تو ماشین گریه میکردم، ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود و خدا خدا میکردم که جواب آزمایش عوض شده باشه. شوهرم با جواب برگشت، بدون هیچ سوالی برگه رو گرفتم نگاه کردم، کلمه آزواسپرم مثل یه پتک اومد رو سرم، تمام امیدها و آرزوهام دود شد رفت هوا! هیچی نگفتیم، حرکت کردیم به سمت خونه، دو ساعتی که توی راه بودیم مدام گریه کردم. اون موقع که هیچی نمیفهمیدم ولی الان میدونم که خیلی ظلم در حق شوهرم کردم، باید خودمو کنترل میکردم، افسوس که اون لحظه ها اونقدر کشنده بودن که مجالی برای فکر کردن بهم ندادن...

قرار شد برای یه دکتر اورولوژی نوبت بگیریم بریم ببینیم چی میگه، از اونجایی که از قبل میدونستیم شوهرم واریکوسل خفیف داره، همون روز شوهرم سونوگرافی هم رفت که وقتی خواستیم پیش دکتر بریم سونو هم آماده باشه. بهترین دکتر برای اردیبهشت نوبت داشت و از اونجایی که نمیتونستیم صبر کنیم برای یه هفته بعد از یه دکتر دیگه نوبت گرفتیم. بعد از یک هفته رفتیم دکتر جواب رو نشونش دادیم همون روز آب پاکی ریخت رو دستمون! قرار شد عمل واریکوسل انجام بده و همزمان بیوپسی بیضه هم انجام بده اونوقت میتونه نتیجه قطعی رو بگه، برای هفته بعد نوبت عمل داد. یک هفته بعد که عمل رو انجام دادیم گفتن جواب بیوپسی یک ماه دگه آماده میشه. روزها به تلخی و سختی میگذشتن تا اینکه جواب نمونه برداری آماده شد. جواب رو گرفتیم، خودمون هیچی ازش سر در نیاوردیم. رفتیم دکتر، منم داخل مطب بودم، به محض اینکه دکتر جواب رو دید گفت متاسفانه همون چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد. اون لحظه هر دوتامون نابود شدیم! یعنی چی دکتر؟! یعنی هیچ راهی نیست؟! دارو؟ عمل؟

دکتر گفت که متاسفانه شما اصلا سلول های اسپرم ساز ندارین، مشکل شما سرتولی سل هست، گفتیم کسی بوده مثل ما که خوب شده باشه؟ گفتش مثل شمااصلا، فقط یه مورد بیمار داشتم که اونم فقط 20درصد سرتولی سل بوده و بچه دار شدن. گفت هیچ امیدی برای شما نیست، یه برگه برداشت و گفت معرفیتون میکنم برای بهزیستی که برید فرزندخوانده بگیرین! حرفاش برام خیلی سنگین بود، گفت بیخیال جنین اهدایی بشین، دردسر زیاد داره و معلوم نیست آخرش بشه یا نه، بهترین راه براتون فرزندخواندگیه! اصلا برام قابل تصور نبود، حاضر نبودیم یه ذره از حرفای دکتر رو قبول کنیم. بهش گفتیم فعلا ننویسه، میریم فکرامون رو میکنیم و برمیگردیم. اون روز مامان و بابای شوشو اومدن دنبالمون، داشتم تو ماشین خفه میشدم، وقتی پرسیدن دکتر چی گفت همه چی رو گفتیم بعد منم بغضم رو فرو دادم و گفتم میخوایم بریم بچه از پرورشگاه بگیریم و بلافاصله با مخالفت بابای شوشومواجه شدیم که گفت به نظر من بیخیال همه چی بشید و برید از خدا بخواین. این حرفو که شنیدم دیگه ساکت شدم، تا رسیدیم خونه هیچی نگفتیم. آخه شما یه چی میگین، مگه میشه؟ من دق میکنم، قبول دارم که اگه خدا بخواد مثل آب خوردن ما میتونیم بچه دار بشیم، ولی اگه نخواست چی؟!

تا چند روز تو خونه کارم صبح تا شب شده بود گریه و شیون، نمیتونستم قبول کنم، میگفتم خدایا آخه چرا  من؟! من که اینقدر بچه دوست داشتم، اینقدر قاطی بودم که گفتم هرکی ازم پرسید راستش رو بهش میگم، از قضا همون روز اول همسایمون اومد خونه مون، منم که داشتم گریه میکردم و چشام شده بودن کاسه خون! همه چی رو براش تعریف کردم. وقتی رفت مامانم زنگ زد گفتش براتون زنگ زدم قم استخاره گرفتم گفته که به کسی نگین. از اونجایی که دقیقا قبلش به همسایمون گفته بودم حرصم گرفت و با مامانم دعوا کردم، شاید اولین بار بود که با مامانم اینجوری حرف زدم، گفتم اینا همش مزخرفه و... . خلاصه روزای سختی بود، یه آدم عصبی و بی روح و مرده! فقط اونایی که درد منو داشتن و کشیدن میدونن یعنی چی...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مهسا ]

بهار 88 آغاز شد و ما هم زندگی شیرینمون رو شروع کردیم و بهار بهترین بهانه برای آغاز راه ما شد. دنیای شیرینی بود، هر روز و هر لحظه اش طعم خاص خودش رو داشت. یک سال عقد بودیم تا اینکه من درسم تموم شد و سال 89 عروسی گرفتیم و تلخ و شیرین زندگی ما شروع شد، تا یک سال بچه نمیخواستیم ولی شیرینی داشتنش رو همیشه با خودمون مزه میکردیم. بالاخره تیر سال 90 تصمیم گرفتیم که اقدام کنیم. خوشبختانه و به خواست خدا من از همون روز اول رفتم دکتر زنان و زایمان و تحت نظر بودم. فولیک اسید برای من و ویتامین ای برای شوهرم تجویز کرد، سه ماه گذشت و خبری نشد، گفتیم خب طبیعی هست، برای ماه بعد دوباره رفتم دکتر، این بار برام روزی دو تا لتروزل تجویز کرد بخورم، ولی باز این ماه هم خاله پری لعنتی اومد. دلیلی نداشت ناامید بشیم چون تا یک سال طبیعی هست.یک ماه دگه این داروها رو امتحان کردم و باز خبری از نی نی نشد. برای ماه بعد دکتر برام روزی سه تا لتروزل و آمپول HCG تجویز کرد، روز دوازدهم که رفتم سونو گفت سه تا فولیکول خوب هست، دکتر گفت انشالله این ماه دگه حامله میشی، عکس سونو رو نگه داشتم به این امید که بذارم تو آلبوم بچه مون!!! ولی این ماه هم نشد. باز رفتم دکتر گفتم بازم نشد، گفتم آخه مگه تخمک ها خوب نبودن پس چرا نشد در جواب بهم گفت توی یه بازی فوتبال هم 90 دقیقه بازی میکنن و ممکنه هیچ گلی زده نشه، انشالله تو بازی بعد برنده میشید. حرفش برام یه قوت قلب بود و خیالم راحت شد. ولی این دفعه برام یه آمپول دگه نوشت و گفت برای این مطمئن بشیم، برای شوهرت هم یه آزمایش اسپرم مینویسم اگه حاضر شد برید انجام بدین که از جانب اون خیالمون راحت باشه. با اطمینان گفتم باشه و از مطب اومدم بیرون. رفتم داروخانه داروها رو بگیرم گفت خانم 100هزار تومن میشه، جاخوردم!!! نمیدونم چرا اون لحظه خیلی راحت به این قضیه فکر کردم که بریم اول آزمایش اسپرم بدیم اگه مشکلی نبود بعد بیایم داروها رو بگیریم، غافل از اینکه چه اتفاقاتی رو پیش رو داشتیم!

چند روز بعد تو یه روز از دیماه با شوهرم رفتیم بیمارستان تا شوهرم آزمایش رو انجام بده، از قبلش همه چی رو تو اینترنت نگاه کرده بودم که ببینم حالت نرمالش چیه. بهمون گفتن ساعت 6 جواب آزمایش آماده میشه، رفتیم دنبال کارامون و برگشتیم که جواب رو بگیریم، جای پارک نبود شوشو گفت که من تو ماشین میشینم تو برو جواب رو بگیر، رفتم بهم گفتن شوهرت باید دوباره آزمایش بده، اون لحظه تنم یخ کرد که یعنی چی، آخه برای چی؟! اومدم به شوهرم گفتم خودش رفت داخل، کلی باهاشون کل کل کرده بود تا بهش گفته بودن برای اینکه  به جوابتون مطمئن بشیم طبق قانون باید سه بار آزمایش بدین که ما کوتاه اومدیم گفتیم دوبار، شوشو پرسیده بود حالا جواب چی هست که گفته بودن آزواسپرم!!!

اومد تو ماشین بهم گفت، گفتم یعنی چی؟  آخه مگه میشه؟! شوکه شده بودیم، تا حالا به گوشم نخورده بود. اینقدر برامون این واژه ناآشنا بود که حتی بهش میگفتیم ایزواسپرم! نمیدونستیم یعنی چی، سریع رفتیم کافی نت، سرچ کردیم و فهمیدیم آزواسپرم نه ایزواسپرم! فهمیدنش راحت بود که آزو یعنی صفر، اسپرم هم که اسپرمه. جمعا هم یعنی اسپرم نیست. انگار دنیا آوار شده بود رو سرمون. اون لحظه بینمون سکوت بود و اشک! تو ماشین که اومدیم من فقط سعی میکردم به شوشو دلداری بدم و تمام سعی و تلاشم براین بود که به اصل قضیه فکر نکنم. به این فکر کردم که سه روز دگه که قراره دوباره آزمایش بده بگن اشتباه شده بود و مشکلی نیست و سه روز انتظار کشنده ما شروع شد....

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

سکوت، سکوت، سکوت

چقدر من با این واژه آشنا هستم، چه روز و شب هایی سکوت تنها صدایی بود که خودش را توی خانه به رخ من می کشید! میخواهم سکوت را بشکنم...

چه روزهای تلخی را پشت سر گذاشتم و چه روزهایی را باتنهایی و سکوت سپری کردم، غافل از اینکه چه مادرانی مثل من در آرزوی مادر شدن هستند؛ گاه لحظه به لحظه ریشه ی امیدشان میسوزد و گاه لحظه به لحظه امید در وجودشان ریشه میکند، و چه دردی دارد سوختن!

من هم همراه با ریشه های امید سوختم، شاید اون روزا برام فرقی نمیکرد که کسی هم مثل من در حال سوختن باشه چون دیگه امیدی نداشتم. ولی یه روز که دیگه هیچکس رو نداشتم باهاش دردودل کنم رو آوردم به دنیای مجازی، دنیایی که آرومم کرد، دنیایی که تونستم همراه با آدماش گریه کنم و از خوشحالیشون خوشحال بشم. اما نه با همشون، فقط با اونایی که مثل خودم بودن، اونایی که همدرد من بودن، اونایی که میفهمیدمشون...

حالا اومدم اینجا تا منم حرف بزنم، تا به اونایی که دنیاشون مثل منه بگم غصه نخورین، بگم مادر شدن سهم من و تو هم میشه...

بازم میام و از داستانم براتون میگم و از امیدهایی که سوختن و به جاش امید تازه داره ریشه میکنه.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]

نگاه اول:

زن سکوت کرده بود‏ وقتی آب پاکی را روی دستش ریختند. تمام آرزوها پتک شد یکجا توی سرش. تمام طعنه ها بغض شد توی گلویش؛ مثل سنگ. دور باطل رفتن ها و نتیجه نگرفتن ها دیگر به پایان رسیده بود. تمام 8 سال گذشته را خلاصه کرد در چند ثانیه. سالن دور می زد دور سرش انگار… حرف ها، خاطره ها توی سرش …

نگاهش یخ زد روی لبخند پرستار کوچولویی که تقاطع چهره و انگشتش ترکیدن بغضش را به وقت دیگری موکول می کرد: “هیس“… سکوت دیگر تنها صدایی بود که تا ابد خودش را توی خانه به رخ می کشید. قدرتمندتر از صدایی که در گوش زن زنگ گرفته بود: "متاسفم خانم! شما نمی توانید مادر شوید."

 

نگاه دوم:

زن سکوت کرده بود‏ وقتی از آزمایشگاه بیرون می آمد. تمام آرزوها دوره شد یکجا توی سرش. تمام طعنه ها دود شد توی هوا. دور باطل رفتن ها و نتیجه نگرفتن ها دیگر به پایان رسیده بود. تمام 8 سال گذشته را خلاصه کرد در چند ثانیه…

 نگاهش خندید به لبخند پرستار کوچولویی که تقاطع چهره و انگشتش، خنده های مانده ته گلو را به وقت دیگری موکول می کرد: “هیس“… از حالا به بعد، فرصت زیاد بود برای خندیدن و خنده شنیدن. پیچیدن صدای بچه در خانه، حالا سهم او هم شده بود.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهسا ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی، کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن. از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم، اشکهایی را بریز که من ریختم، دردها و خوشیهای من را تجربه کن، سالهایی را بگذران که من گذراندم... روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم، دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن، همانطور که من انجام دادم ... بعد، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی....
امکانات وب
RSS Feed